شرح، تفسیر، و تأویل پیام مولانا برای دل‌هابا: فربُد بهبهانی
نقد حال ما

دلنوشته‌های روزانه فربُد بهبهانی برای مثنوی مولانا - دفتر ۶

269 دلنوشته269 فایل صوتی0 دلنوشته بدون MP3

دلنوشته‌های روزانه فربُد بهبهانی برای مثنوی مولانا - دفتر ۶ (دفتر فقر و فنا)

این نوشته‌ها بیان حس و حال‌هایی بر مبنای مثنوی مولوی است، باشد که شنوندگان هم حس و حال‌هایی در دل خود بیابند.

چند بیتی که یک مفهوم را در بر دارند انتخاب شده و مطلبی بر پایه این ابیات عرضه می‌شود، تا بدون گم شدن این چند بیت در میان انبوهی از بیت‌های دیگر، شنوندگان بتوانند بر روی مفهوم و حس و حال آنها متمرکز شوند.

در راه کمال، آنچه ما را یاری می‌کند نگاه داشتن ارتباط حسی در دل و جان و ارتباط ذهن با مفاهیم است. این دلنوشته‌ها به صورت روزانه منتشر می‌شوند تا عزیزانی که از کلاس‌ها استفاده می‌کنند، در فاصله بین دو کلاس بتوانند در ارتباط روزانه با مثنوی و حال و هوای آن بمانند.

برای تفسیر کامل مثنوی می‌توانید به فایل کلاس‌های تفسیر مثنوی در همین کانال مراجعه کنید.

هر روز ویدیوهای جدیدی به کانال افزوده می‌شود. لطفاً در کانال عضو شوید تا از آنها خبر دار شوید.

مثنوی دفتر 6 – 8

راز جز با رازدان انباز نیست / راز اندر گوشِ مُنکِر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار / با قبول و ناقبول او را چه کار؟

مثنوی دفتر 6 – 53

موج لشکرهای احوالم ببین / هر یکی با دیگری در جنگ و کین
می‌نگر در خود چنین جنگ گران / پس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ، حَقَّت وا خرد / در جهان صلحِ یک رنگت برد
آن جهان، جز باقی و آباد نیست / زانک آن ترکیب، از اضداد نیست

مثنوی 6 – 134

مرغ با پر می‌پرد تا آشیان / پَرِّ مردم هِمَّتست ای مردمان
عاشقی، که آلوده شد در خیر و شر / خیر و شر منگر، تو در هِمَّت نگر
باز، اگر باشد سپید و بی‌نظیر / چونک صیدش موش باشد، شد حقیر
ور بود چغدی و میل او به شاه / او سر بازست، منگر در کلاه

مثنوی دفتر 6 – 148

جان چه باشد؟ با خبر از خیر و شر / شاد با احسان و، گریان از ضرر
چون سِر و ماهیت جان مَخبَرست / هر که او آگاه‌تر با جان‌ترست
روح را تاثیر آگاهی بُوَد / هر که را این بیش الّلهی بُوَد

مثنوی دفتر 6 – 224

جمله عالم ز اختیار و هستِ خود / می‌گریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وا رهند / ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند
جمله دانسته که این هستی فخ است / فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
می‌گریزند از خودی در بیخودی / یا به مستیِا به شغل ای مُهتَدی

مثنوی دفتر 6 - 232

هیچ کس را تا نگردد او فنا / نیست ره در بارگاه کبریا
چیست معراج فلک؟ این نیستی / عاشقان را مذهب و دین نیستی

مثنوی دفتر 6 – 259

علمْ بودش، چون نبودش عشقْ دين / او نديد از آدم اِلّا نقشِ طين
گرچه داني دقتِ علم اي امين / زانْت نگشايد دو ديده ی غيب بين
او نبيند غير دستاري و ريش / از معرف پرسد از بيش و کميش
عارفا تو از معرف فارغي / خود همي بيني که نور بازغي
کار تقوي دارد و دين و صلاح / که ازو باشد بدو عالم فلاح

مثنوی دفتر 6 - 316

هم‌چنان جمله نعیم این جهان / بس خوشست، از دور پیش از امتحان
می‌نماید در نظر از دور آب / چون روی نزدیک، باشد آن سراب
گنده پیرست او و از بس چاپلوس / خویش را جلوه کند چون نو عروس
هین مشو مغرورِ آن گلگونه‌اش / نوش نیش‌آلوده‌ی او را مَچش
آشکارا دانه، پنهان دام او / خوش نماید ز اولت اِنعام او

مثنوی دفتر 6 – 325

جمله را حَمّال خود خواهد کَفور / چون سوار مرده آرندش به گور
بار خود بر کس منه بر خویش نه / سروری را کم طلب درویش به
مرکب اعناق مردم را مپا / تا نیاید نقرست اندر دو پا
گفت پیغامبر که جنَّت از اله / گر همی‌خواهی ز کس چیزی مخواه
چون نخواهی، من کفیلم مر ترا / جنت الماوی و دیدار خدا
آنک از دادش نیاید هیچ بَد / داند و بی‌خواهشی خود می‌دهد

مثنوی دفتر 6- 378

این جهان دامست و دانه‌ ش آرزو / در گریز از دامها، روی آر، زو
چون چنین رفتی، بدیدی صد گشاد / چون شدی در ضد آن، دیدی فساد
پس پیمبر گفت استفتوا القلوب / گر چه مفتیتان برون گوید خطوب

مثنوی دفتر 6 – 407

بل قضا حقست و جهد بنده حق / هین مباش اَعوَر چو ابلیس خَلَق
در تردد مانده‌ایم اندر دو کار / این تردد کی بود بی‌اختیار؟
این تردد هست که، موصل روم؟ / یا برای سحر تا بابل روم؟
پس تردد را بباید قدرتی / ورنه آن خنده بود بر سبلتی
بر قضا کم نِهْ بهانه ای جوان / جرم خود را، چون نهی بر دیگران؟

مثنوی دفتر 6 – 484

گفت: عقلِ هر که را نَبوَد رسوخ / پیش عاقل او چو سنگست و کلوخ
حکمِ او هم، حکمِ قبله‌ی او بود / مرده‌اش خوان چونک مرده‌جو بود
خود کلوخ و سنگ، کس را ره نزد / زین کلوخان، صد هزار آفت رسد

مثنوی دفتر 6 – 507

راهِ جان‌بازیست و در هر غیشه‌ای / آفتی در دفع هر جان‌شیشه‌ای
راه دین زان رو پر از شور و شرست / که نه راه هر مخنث گوهرست
در ره این ترس امتحانهای نفوس / هم‌چو پرویزن به تمییز سبوس
راه چِه بوَد؟ پر نشان پایها / یار چِه بوَد؟ نردبان رایها

مثنوی دفتر 6 - 526

بعد از آن گفتش که گندم آن کیست؟ / گفت امانت از یتیم بی وصیست
مال ایتام است، امانت پیش من / زانک پندارند ما را موتمن
گفت من مضطرم و مجروح‌حال / هست مردار این زمان بر من حلال
هین به دستوری ازین گندم خورم / ای امین و پارسا و محترم
گفت مفتیِّ ضرورت هم توی / بی‌ضرورت گر خوری، مجرم شوی
مرغ بس در خود فرو رفت آن زمان / توسنش سر بستد از جذب عنان

مثنوی 6 – 532

مرغْ پس در خود فرو رفت آن زمان / توسَنَش سر بستُد از جذب عنان
چون بخورد آن گندم اندر فَخ بماند / چند او یاسین و الانعام خواند
بعدِ در ماندن، چه افسوس و چه آه / پیش از آن بایست این دود سیاه
آن زمان که حرص جنبید و هوس / آن زمان می‌گو، کای فریادرس
آن زمان که دیو می‌شد راه‌زن / آن زمان بایست، یاسین خواندن

مثنوی دفتر 6 – 553

چونک عمرت بُرد دیوِ فاضِحه / بی‌نمک باشد اعوذ و فاتحه
گرچه باشد بی‌نمک اکنون حنین / هست غفلت، بی‌نمک‌تر زان یقین
هم‌چنین هم بی‌نمک می‌نال نیز / که ذلیلان را نظر کن ای عزیز
قادری، بی‌گاه باشد یا به گاه / از تو چیزی فوت کی شد ای اله

مثنوی دفتر 6 – 564

گر نیَم لایق چه باشد گر دمی / ناسزایی را بپرسی در غمی ؟
مر عدم را خود چه استحقاق بود / که برو لطفت چنین دَرها گشود ؟
خاک گَرگین را کَرَم آسیب کرد / دَه گُهَر از نور حس در جیب کرد
پنج حس ظاهر و پنجِ نهان / که بشر شد نطفه‌ی مرده از آن

مثنوی دفتر 6 - 588

خوابناکی کو ز یَقظَت می‌جهد / دایه‌ی وسواس عشوه‌ش می‌دهد
رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما / که کسی از خواب بجهاند ترا
هم تو خود را بر کنی از بیخِ خواب / هم‌چو تشنه کِهْ شنود او بانکِ آب
بانگَ آبم من به گوش تشنگان / هم‌چو باران می‌رسم از آسمان
بر جِهْ ای عاشق، برآور اضطراب / بانگِ آب و تشنه و آنگاه خواب؟

مثنوی دفتر 6 – 609

هرچه غیر شورش و دیوانگیست / اندرین ره دوری و بیگانگیست
هین بنه بر پایم آن زنجیر را / که دریدم سلسله‌ی تدبیر را
غیر آن جعد نگار مقبلم / گر دو صد زنجیر آری بگسلم
عشق و ناموس ای برادر راست نیست / بر درِ ناموس ای عاشق مَایست
وقت آن آمد که من عریان شوم / نقش بگذارم، سراسر جان شوم

مثنوی دفتر 6 – 617

تا نسوزم، کی خُنُک گردد دلش / ای دل ما خاندان و منزلش
خانه‌ی خود را همی‌سوزی، بسوز / کیست آن کس کو بگوید لایجوز ؟
خوش بسوز این خانه را ای شیرِ مست / خانه‌ی عاشق چنین اولیترست
بعد ازین، این سوز را قبله کنم / زانک شمعم، من بسوزش روشنم
خواب را بگذار امشب ای پدر / یک شبی بر کوی بی‌خوابان گذر
بنگر اینها را که مجنون گشته‌اند / هم‌چو پروانه به وُصلت کُشته‌اند
بنگر این کَشتیِ خلقان غرقِ عشق / اژدهایی گشت گویی حلق عشق
اژدهایی ناپدید دلربا / عقلِ همچون کوه را او کهربا

مثنوی دفتر 6 – 627

ای مزوِّر، چشم بگشای و ببین / چند گویی، می‌ندانم آن و این
از وبای زَرق و محرومی بر آ / در جهان حَیّ و قیومی در آ
تا نمی‌بینم، همی، ‌بینم شود / وین ندانمهات، می‌دانم بود

مثنوی دفتر 6 - 630

بگذر از مستی و، مستی‌بخش باش / زین تلوُّن نقل کن در اِستِواش
چند نازی تو بدین مستی، بس است / بر سر هر کوی چندان مست هست
گر دو عالم پر شود سرمست یار / جمله یک باشند و آن یک نیست خوار
لیک با این جمله بالاتر خرام / چونک ارض الله واسع بود و رام
گرچه این مستی چو باز اشهبست / برتر از وی در زمین قدس هست
رو سرافیلی شو اندر امتیاز / در دمنده‌ی روح و مست و مست‌ساز

مثنوی دفتر 6 – 639

مست را چون دل مزاح اندیشه شد / این ندانم و آن ندانم پیشه شد
این ندانم وان ندانم بهر چیست؟ / تا بگویی آنک می‌دانیم کیست
نفی بهر ثبت باشد در سخن / نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن
نیست این و نیست آن هین واگذار / آنک آن هستست آن را پیش آر
نفی بگذار و همان هستی پرست / این در آموز ای پدر زان ترک مست

مثنوی دفتر 6 – 643

اَعجَمی تُرکی سحر آگاه شد / وز خمار خَمر مطرب‌خواه شد
مطرب ایشان را سوی مستی کشید / باز مستی از دم مطرب چشید
مطرب جان، مونس مستان بود / نُقل و قوُت و قوَّت مست آن بود
این دو انبازند، مطرب با شراب / این بدان و آن بدین آرد شتاب
پر خماران از دم مطرب چرند / مطربانشان سوی میخانه برند

مثنوی دفتر 6 – 676

چون جمال احمدی در هر دو کَوْن / کی بُدست؟ ای فرِّ یزدانیش عَوْن
نازهای هر دو کَوْن او را رسد / غیرت آن خورشید صدتو را رسد
که در افکندم به کیوان گوی را / در کشید ای اختران هم روی را
از کرم، من هر شبی غایب شوم / کی روم؟ الا نمایم که روم
تا شما بی من شبی خفاش‌وار / پَر زنان پرّید گِرد این مَطار
رو نمایم صبح بهر گوشمال / تا نگردید از منی ز اهل شمال

مثنوی دفتر 6 - 723

جان بسی کَندی و اندر پرده‌ای / زانک مردن اصل بُد، ناوَرده‌ای
تا نمیری نیست جان کندن تمام / بی‌کمال نردبان، نایی به بام
غرق این کشتی نیابی ای امیر / تا بِنَنهی اندرو مَنَّ الاَخیر
مَنِّ آخر اصل دان کو طارِقست / کشتی وسواس و غَی را غارقست
چون نمردی، گشت جان کَندن دراز / مات شو در صبح ای شمع طَراز
تا نگشتند اخترانِ ما نهان / دانک پنهانست خورشیدِ جهان

مثنوی دفتر 6 – 738

بی‌حجابت باید آن ای ذو لُباب / مرگ را بگزین و بَر دَرّان حجاب
نه چنان مرگی که در گوری رَوی / مرگِ تبدیلی که در نوری رَوی
مرد بالغ گشت، آن بچْگی بِمُرد / رومی ای شد، صِبغَتِ زنگی سترد

مثنوی دفتر 6 – 742

مصطفی زین گفت کای اسرارجو / مرده را خواهی که بینی زنده تو؟
می‌رود چون زندگان بر خاکدان / مرده و جانش شده بر آسمان
جانْش را این دم به بالا مسکنیست / گر بمیرد روح او را نقل نیست
زانک پیش از مرگ او کردست نقل / این بمردن فهم آید نه به عقل
نقل باشد، نه چو نقلِ جانِ عام / هم‌چو نقلی از مقامی تا مقام

مثنوی دفتر 6 – 790

روز عاشوار نمی‌دانی که هست؟ / ماتم جانی که از قرنی بِهْ است
پیش مومن کِی بود این غصه خوار؟ / قدر عشق گوش، عشق گوشوار
پیش مومن ماتم آن پاک‌روح / شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید؟ / کی بُدست این غم؟ چه دیر اینجا رسید ؟
چشمِ کوران آن خسارت را بدید / گوشِ کرّان آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما؟ / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران

مثنوی دفتر 6 – 797

روح سلطانی ز زندانی بِجَست / جامه چه دْرانیم و، چون خاییم دست؟
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادَروان دولت تاختند / کُنده و زنجیر را انداختند
روز مُلکست و گَش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نِه‌ای آگه، برو بر خود گِری / زانک در انکار نَقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن / که نمی‌بیند جز این خاک کهن
** در عاشورا باید به حال خود افغان کنیم.

مثنوی دفتر 6 – 813

کوه را غرقه کند یک خُم زِ نم / منفذش چون باز باشد سوی یم
چون به دریا راه شد از جانِ خُم / خُم، با جیحون برآرد اُشتُلم { اُشتُلم=خشونت}
زان سبب قل گفته‌ی دریا بود / هرچه نطق احمدی گویا بود
گفته‌ی او جمله دُرِّ بحر بود / که دلش را بود در دریا نفوذ
دادِ دریا چون ز خُم ما بود / چه عجب در ماهیی دریا بود

مثنوی دفتر 6 – 822

جمله عالم زین غلط کردند راه / کز عدم ترسند و آن آمد پناه
از کجا جوییم علم، از ترک علم / از کجا جوییم سِلم، از ترک سِلم { سلم=آشتی}
از کجا جوییم هست، از ترک هست / از کجا جوییم سیب، از ترک دست
هم تو تانی کرد یا نِعمَ المُعین / دیده‌ی معدوم‌بین را هست بین
دیده‌ای کو از عدم آمد پدید / ذات هستی را همه معدوم دید

مثنوی 6 – 827

این جهان منتظم محشر شود / گر دو دیده مُبدَل و انور شود
زان نماید این حقایق ناتمام / که برین خامان بود فهمش حرام
نعمت جناتِ خوش بر دوزخی / شد مُحَرَّم، گرچه حق آمد سَخی
در دهانش تلخ آید شهدِ خُلد / چون نَبوُد از وافیان در عهدِ خُلد

مثنوی دفتر 6- 870

هیچ می‌گویند کین لبیکها / بی‌نِدایی می‌کنیم آخر چرا؟
بلک توفیقی که لبیک آورد / هست هر لحظه ندایی از احد
من به بو دانم که این قصر و سرا / بزم جان افتاد و خاکش کیمیا
مِسِّ خود را بر طریق زیر و بم / تا ابد بر کیمیااش می‌زنم
تا بجوشد زین چنین ضرب سَحور / در دُرافشانی و بخشایش بُحور { سَحور=سحرها – بحور=دریاها}

مثنوی دفتر 6 – 878

من هم از بهر خداوند غفور / می‌زنم بر در به اومیدش سَحور{ سَحور=سحرها}
مشتری خواهی که از وی زر بری / به ز حق، کی باشد ای دل مشتری؟
می‌خرد از مالَت انبانی نَجِس / می‌دهد نور ضمیری مُقتبس { مُقَتَبس=نور گیرنده}
می‌ستاند این یخ جسم فنا / می‌دهد ملکی برون از وهم ما
می‌ستاند قطره‌ی چندی ز اشک / می‌دهد کوثر که آرد قندْ رَشک
می‌ستاند آه پر سودا و دود / می‌دهد هر آه را صد جاه سود

مثنوی دفتر 6 –899

فاش کرد، اِسپُرد تن را در بلا / کای محمد ای عدو توبه‌ها
ای تن من وی رگ من پر ز تو / توبه را گنجا کجا باشد درو
توبه را زین پس ز دل بیرون کنم / از حیات خلد توبه چون کنم؟
عشق قهارست و من مقهور عشق / چون شِکَر، شیرین شدم از شور عشق

مثنوی دفتر 6 – 910

عاشقان در سیل تند افتاده‌اند / بر قضای عشق دل بنهاده‌اند
هم‌چو سنگ آسیا اندر مدار / روز و شب گردان و نالان بی‌قرار
چون قراری نیست گردون را ازو / ای دل اختروار، آرامی مجو
زانک گردشهای آن خاشاک و کف / باشد از غَلیانِ بحرِ با شرف

مثنوی دفتر 6 – 943

توبه را بار دگر سیلاب برد / فرصت آمد، پاسبان را خواب برد
هر خماری مست گشت و باده خَورد / رخت را امشب گرو خواهیم کرد
زان شراب لعلِ جانِ جان‌فزا / لعل، اندر لعل، اندر لعلِ ما
نعره‌ی مستان خوش می‌آیدم / تا ابد جانا چنین می‌بایدم
گر ز زخم خار، تن غربال شد / جان و جسمم گلشن اقبال شد
تن به پیش زخمَ خارَ آن جهود / جان من مست و خراب آن وَدوُد
بوی جانی سوی جانم می‌رسد / بوی یار مهربانم می‌رسد

مثنوی دفتر 6 –955

بازِ سلطانست زان جغدان به رنج / در حَدَث مدفون شدست آن زَفْتْ‌گنج
جغدها بر باز اِستم می‌کنند / پر و بالش بی‌گناهی می‌کنند
جرم او اینست کو بازست و بس / غیر خوبی جرم یوسف چیست پس؟
جغد را ویرانه باشد زاد و بود / هستشان بر باز زان زخم جهود
که چرا می یاد آری زان دیار؟ / یا ز قصر و ساعد آن شهریار؟
مسکن ما را که شد رشک اثیر / تو خرابه خوانی و نام حقیر؟
بر سرت چندان زنیم ای بد صفات / که بگویی ترک شید و ترهات

مثنوی دفتر 6 – 968

عاشق است، او را قیامت آمدست / تا در توبه برو بسته شدست
عاشقی و توبه یا امکان صبر؟ / این محالی باشد ای جان بس سِطَبر
توبه کِرْم و، عشق هم‌چون اژدها / توبه وصف خلق و، آن وصف خدا
عشق ز اوصاف خدای بی‌نیاز / عاشقی بر غیر او باشد مجاز

مثنوی دفتر 6 –977

قلب را که زَر زِ روی او بجست / بازگشت آن زر، به کان خود نشست
عشقِ بینایان بود بر کانِ زر / لاجرم هر روز باشد بیشتر
هر که قلبی را کند انبازِ کان / وا رَوَد زرْ تا به کان لامکان
عاشق و معشوق مرده ز اضطراب / مانده ماهی، رفته زان گردابْ، آب
عشقِ ربانیست، خورشید کمال / امر، نورِ اوست، خلقان چون ظِلال

مثنوی دفتر 6 –993

عقل و ایمان را ازین طفلان گول / می‌خَرَد با مُلکِ دنیا دیوِ غول
آن‌چنان زینت دهد مُردار را / که خَرَد زیشان دو صد گلزار را
انبیاشان تاجری آموختند / پیش ایشان شمع دین افروختند
دیو و غول ساحر از سِحر و نَبَرد / انبیا را در نَظَرْشان زشت کرد
دیده‌هاشان را به سِحر می‌دوختند / تا چنین جوهر به خَس بفروختند

مثنوی دفتر 6 –1000

این گهر از هر دو عالم برترست / هین بخر زین طفل جاهل کو خرست
پیش خر، خرمهره و گوهر یکیست / آن اِشَک را در دُر و دریا شَکیست
منکر بحرست و گوهرهای او / کی بود حیوان، دُر و پیرایه‌جو
در سر حیوان خدا ننهاده است / کو بود در بندِ لعل و دُرپرست
مر خران را هیچ دیدی گوش‌وار؟ / گوش و هوش خر بود در سبزه‌زار

مثنوی دفتر 6 – 1062

تا به دیری بی‌خود و بی‌خویش ماند / چون به خویش آمد ز شادی اشک راند
مصطفی‌اش در کنار خود کشید / کس چه داند بخششی کو را رسید؟
چون بود مسّی که بر اکسیر زد؟ / مفلسی بر گنج پر توفیر زد
ماهی پژمرده در بحر اوفتاد / کاروان گم شده زد بر رَشاد
آن خطاباتی که گفت آن دم نبی / گر زند بر شب، بر آید از شبی

مثنوی دفتر 6 –1070

صنع حق با جمله اجزای جهان / چون دم و حرفست از افسون‌گران
جذب یزدان با اثرها و سبب / صد سخن گوید، نهان بی‌حرف و لب
نه که تاثیر از قَدَر معمول نیست / لیک تاثیرش ازو معقول نیست
چون مقلد بود عقل اندر اصول / دان مقلد در فروعش ای فضول
گر بپرسد عقل چون باشد مرام / گو چنانک تو ندانی، والسلام

مثنوی دفتر 6 – 1080

خوابها می‌دید جانم در شباب / که سلامم کرد قرص آفتاب
از زمینم بر کشید او بر سما / همره او گشته بودم ز ارتقا
گفتم این ماخولیا بود و محال / هیچ گردد مستحیلی وصف حال
چون ترا دیدم بدیدم خویش را / آفرین آن آینه‌ی خوش کیش را
چون ترا دیدم محالم حال شد / جان من مستغرق اجلال شد
گشت عالی‌همت از تو چشم من / جز به خواری ننگرد اندر چمن
نور جُستم، خود بدیدم نورِ نور / حور جُستم، خود بدیدم رَشکِ حور

مثنوی دفتر 6 – 1095

ایهَا العُشاق، اقبالی جدید {اقبال=نیک بختی} / از جهان کهنه‌ی نوگر رسید
زان جهان، کو چاره‌ی بیچاره‌ جوست / صد هزاران نادره دنیا دروست
آفتابی رفت در کازه‌ی هلال {کازه=سایبان} / در تقاضا که ارِحنا یا بِلال
زیر لب می‌گفتی از بیم عدو / کوری او بر مناره رو بگو
می‌دمد در گوش هر غمگین، بشیر {بشیر=بشارت دهنده} / خیز ای مُدبِر، ره اقبال گیر {مدبر=بد بخت}
ای درین حبس و درین گند و شُپُش / هین که تا کس نشنود، رستی، خمش

مثنوی دفتر 6 –1102

چون کنی خامش کنون ای یار من؟ / کز بن هر مو بر آمد طبل‌زن
آن‌چنان کر شد عدوِّ رشک‌خو / گوید این چندین دهل را بانگ کو؟
می‌زند بر روش ریحان که طریست / او ز کوری گوید این آسیب چیست؟
می‌شکُنجد حور دستش می‌کشد / کور حیران کز چه دردم می‌کند؟
این کشاکش چیست بر دست و تنم؟ / خفته‌ام بگذار تا خوابی کنم
آنک در خوابش همی‌جویی وِیَست / چشم بگشا، کان مه نیکو پِیَست

مثنوی دفتر 6 –1120

سخت پس پس می‌رود او سوی بن / گفت: دُمَّش را به سوی خانه کن
دُمِّ این اُستورِ نَفْسَت شهوتست / زین سبب پس پس رَوَد آن خودپرست
شهوتِ او را که دُم آمد ز بن / ای مُبَّدِل، شهوت عُقْبیش کن
چون ببندی شهوتش را از رَغیف / سر کند آن شهوت از عقل شریف
چونک کردی دُمِّ او را آن طرف / گَر رَوَد پس پس، رود تا مُکتَنَف

مثنوی دفتر 6 –1179

اندر آمد او ز خواب از بوی او / گفت سرگین‌دان، درون زین گونه بو! ؟
از میانِ پای اُسْتوران بدید / دامنِ پاکِ رسول بی‌ندید
پس پیمبر روی بر رویش نهاد / بر سر و بر چشم و رویش بوسه داد
گفت یا ربّا! چه پنهان گوهری / ای غریب عرش، چونی؟ خوشتری؟
گفت چون باشد خود آن شوریده خواب / که در آید در دهانش آفتاب؟
چون بود آن تشنه‌ای کو گِل چَرَد / آب بر سر بنهدش خوش می‌برد؟

مثنوی دفتر 6 – 1196

گر پلیدم ور نظیفم ای شهان / این نخوانم، پس چه خوانم در جهان؟
تو مرا گویی که از بهر ثواب / غسل ناکرده مرو در حوض آب؟
از برون حوض غیر خاک نیست / هر که او در حوض ناید پاک نیست
گر نباشد آبها را این کرم / کو پذیرد مر خبث را دم به دم
وای بر مشتاق و بر اومید او / حسرتا بر حسرت جاوید او
آب دارد صد کرم صد احتشام / که پلیدان را پذیرد والسلام

مثنوی دفتر 6 –1208

آن هلال و بدر دارند اتحاد / از دوی دورند و از نقص و فساد
آن هلال از نقص در باطن بَریست / آن به ظاهر نقص، تدریجْ آوریست
درس گوید شب به شب تدریج را / در تانی بر دهد تفریج را
در تانی گوید ای عجّول خام / پایه‌پایه بر توان رفتن به بام
خلقت طفل از چه اندر نُه مَهْ‌است؟ / زانک تدریج از شعار آن شه‌است

مثنوی دفتر 6 –1222

بود کمپیری نودساله کلان / پر تشنج روی و رنگش زعفران
عشق شوی و شهوت و حرصش تمام / عشقِ صید و پاره‌پاره گشته دام
عشقشان و حرصشان در فرج و زر / دم به دم چون نسل سگ بین بیشتر
این چنین عمری که مایه‌ی دوزخ است / مر قصابان غضب را مسلخ است
چون بگویندش که عمر تو دراز / می‌شود دلخوش دهانْش از خنده باز
این چنین نفرین دعا پندارد او / چشم نگشاید، سری بر نارد او

مثنوی دفتر 6 –1258

چون درینجا نیست وجه زیستن / بر چنین خانه بباید ریستن
چون نه‌ای بازی که گیری تو شکار / دست آموز شکار شهریار
نیستی طاوسِ با صد نقشْ بند / که به نقشت چشمها روشن کنند
هم نه‌ای طوطی که چون قندت دهند / گوش سوی گفت شیرینت نهند
هم نه‌ای بلبل که عاشق‌وار زار / خوش بنالی در چمن یا لاله‌زار
هم نه‌ای هدهد که پیکیها کنی / نه چو لک‌لک که وطن بالا کنی
در چه کاری تو؟ و بهر چت خرند؟ / تو چه مرغی؟ و ترا با چه خورند؟

مثنوی دفتر 6 –1281

چند دزدی عَشْر از علم کتاب / تا شود روُیت مُلَّون هم‌چو سیب
چند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی و ستانی مرحبا
رنگِ بر بسته ترا گلگون نکرد / شاخِ بر بسته فَنِ عُرجُون نکرد
عاقبت چون چادر مرگت رسد / از رُخَت این عشرها اندر فتد
چونک آید خیزخیزان رحیل / گم شود زان پس فنون قال و قیل
عالم خاموشی آید پیش، بیست / وای آنکِ در درون اُنسیش نیست
صیقلی کن یک دو روزی سینه را / دفتر خود ساز آن آیینه را

مثنوی دفتر 6 –1298

مستی دل را نمی‌دانی که کو؟ / وصف او از نرگس مخمور جو
چون ز ذات حق بعیدی، وصف ذات / باز دانی از رسول و معجزات
معجزاتی و کراماتی خفی / بر زند بر دل ز پیران صفی
که درونشان صد قیامت نقد هست / کمترین آنک شود همسایه مست
معجزه کان بر جمادی زد اثر / یا عصا با بحر یا شق‌القمر
گر ترا بر جان زند بی‌واسطه / متصل گردد به پنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاریه‌ست / از پی روح خوش متواریه‌ست

مثنوی دفتر 6 –1341

بر تو خندید آنکه گفتت این دَواست / اوست کآدم را به گندم رهنماست
کوه بود آدم اگر پر مار شد / کانِ تریاقست و بی‌اِضرار شد
تو که تریاقی نداری ذره‌ای / از خلاص خود چرایی غره‌ای؟
آن توکل کو خلیلانه تُرا؟ / وآن کرامت چون کلیمت از کجا؟
تا نَبُرَّد تیغت اسماعیل را / تا کنی شه‌راه قعر نیل را
گر سعیدی از مناره اوفتید / بادش اندر جامه افتاد و رهید
چون یقینت نیست آن بخت، ای حسن / تو چرا بر باد دادی خویشتن؟

مثنوی دفتر 6 – 1360

حَبَّذا دو چشم پایانْ بینِ راد / که نگه دارند تن را از فساد
آن ز پایان‌ْدیدِ احمد بود کو / دید دوزخ را همین‌جا مو به مو
دید عرش و کرسی و جنات را / تا درید او پرده‌ی غَفْلات را
گر همی‌خواهی سلامت از ضرر / چشم ز اول بند و پایان را نگر
تا عدمها را ببینی جمله هست / هستها را بنگری محسوس، پست

مثنوی دفتر 6 –1369

گفته شد که هر صِناعت‌گر که رُست / در صِناعت، جایگاه نیست جُست
جُست بَنّا موضعی ناساخته / گشته ویران، سقفها انداخته
وقت صید اندر عدم بُد حمله‌شان / از عدم آنگه گریزان جمله‌شان!
چون امیدت "لا" ست، زو پرهیز چیست؟ / با انیس طَمْع خود، استیز چیست؟
چون انیس طَمْعِ تو آن نیستیست / از فنا و نیست، این پرهیز چیست؟
زانک داری، جمله دل برکنده‌یی / شَسْتِ دل در بَحرِ لا افکنده‌ای
پس گریز از چیست زین بحرِ مراد؟ / که به شستت صد هزاران صید داد

مثنوی دفتر 6 –1378

از چه نام برگ را کردی تو مرگ / جادوی بین که نمودت مرگ برگ
هر دو چشمت بست سحر صنعتش / تا که جان را در چَهْ آمد رغبتش
در خیال او ز مکر کردگار / جمله صحرا فوق چَهْ زهرست و مار
لاجرم چَهْ را پناهی ساختست / تا که مرگ او را به چاه انداختست

مثنوی دفتر 6 – 1400

فقر، آن محمود تُست ای بی‌سَعَت / طبع ازو دایم همی ترساندت
گر بدانی رحمِ این محمودِ راد / خوش بگویی عاقبت محمود باد
فقر آن محمود تست ای بیمْ‌دل / کم شنو زین مادر طَبْع مُضِل
چون شکار فقر کردی تو یقین / هم‌چوکودک اشک باری یوم دین
گرچه اندر پرورش تن مادرست / لیک از صد دشمنت دشمن‌ترست
تن چو شد بیمار داروجوت کرد / ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد

مثنوی دفتر 6 – 1407

یار بد نیکوست بهر صبر را / که گشاید صبر کردن صدر را
صبر مه با شب منور داردش / صبر گل با خار اَذفَر دارَدَش
صبر جمله‌ی انبیا با منکِران / کردشان خاص حق و صاحب‌قران
صبر اگر کردی و اِلفِ با وفا / از فِراقِ او نخوردی این قَفا
لاجرم تنها نماندی هم‌چنان / که آتشی مانده به راه از کاروان

مثنوی دفتر 6 –1438

ای دهنده‌ی عقلها، فریاد رس / تا نخواهی تو، نخواهد هیچ کس
هم طلب از تست و هم آن نیکوی / ما کییم؟ اول توی آخر توی
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش / ما همه لاشیم با چندین تراش
زین حواله رغبت افزا در سجود / کاهلیِّ جبر مَفْرِست و خُمود
جبر باشد پَرُّ و بال کاملان / جبر هم، زندان و بندِ کاهلان
بال، بازان را سوی سلطان برد / بال، زاغان را به گورستان برد

مثنوی دفتر 6 –1445

باز گرد اکنون تو در شرحِ عدم / که چو پازهرست و، پنداریش سم
هم‌چو هندوبچه هین ای خواجه‌تاش / رو ز محمودِ عدم ترسان مباش
از وجودی ترس که اکنون در وَیی / آن خیالت لاشی و، تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست / هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست
چون برون شد این خیالات از میان / گشت نامعقولِ تو بر تو عیان

مثنوی دفتر 6 –1461

هین ببین کز تو نظر آید به کار / باقیَت، شحمیّ و لحمی، پود و تار
شحم تو در شمعها نفزود تاب / لحم تو مخمور را نامد کباب
در گداز این جمله تن را در بصر / در نظر رو در نظر رو در نظر
یک نظر دو گز همی‌بیند ز راه / یک نظر دو کون دید و روی شاه
در میان این دو، فرقی بی‌شمار / سرمه جو، وَالله اَعلَم بالسِّرار

مثنوی دفتر 6 –1469

چون شنیدی شرح بحر نیستی / کوش دایم تا برین بحر ایستی
چونک اصل کارگاه آن نیستیست / که خلا و بی‌نشانست و تهیست
لاجرم استاد استادان صمد / کارگاهش نیستی و لا بود
هر کجا این نیستی افزون‌ترست / کار حق و کارگاهش آن سَرست
نیستی چون هست بالایین طبق / بر همه بردند درویشان سبق
خاصه درویشی که شد بی جسم و مال / کار فقر جسم دارد، نه سوال
پس ز درد اکنون شکایت بر مدار / کوست سوی نیست اسپی راهوار

مثنوی دفتر 6 –1475

این قدر گفتیم باقی فکر کن / فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
ذکر آرد فکر را در اهتزاز / ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز

مثنوی دفتر 6 –1477

اصل خود جذبه است، لیک ای خواجه‌تاش / کار کن، موقوف آن جذبه مباش
زانک تَرک کار چون نازی بود / ناز کی در خورد جانبازی بود
نه قبول اندیش نه رد ای غلام / امر را و نهی را می‌بین مدام
مرغِ جذبه، ناگهان پَرَّد ز عُش / چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش
چشمها چون شد گذاره، نور اوست / مغزها می‌بیند او در عین پوست
بیند اندر ذره خورشید بقا / بیند اندر قطره، کل بحر را

مثنوی دفتر 6 –1515

آنک بهر خود، زند او ضامنست / وآنک بهر حق زند، او آمنست
پس خودی را سر بِبُر ای ذوالفقار / بی‌خودی شو، فانیی، درویش‌وار
چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنی / ما رمیت اذ رمیتی آمنی
آن ضِمان بر حق بود نه بر امین / هست تفصیلش به فقه اندر مبین

مثنوی دفتر 6 –1525

هر دکانی راست سودایی دگر / مثنوی دکان فقرست ای پسر
مثنوی ما دکان وحدتست / غیر واحد هرچه بینی آن بُتَست
بُت ستودن، بهرِ دامِ عامه را / هم‌چنان دان کِالْغَرانیقُ الْعُلی

مثنوی دفتر 6 –1537

آن گروهی کِز فقیری بی‌سرند / صد جهت زان مردگان فانی‌تراند
مرده از یک روست فانی در گزند / صوفیان از صد جهت فانی شدند
گرچه کُشت این قوم را حق بارها / ریخت بهر خونبها، انبارها
هم‌چو جرجیس‌اند هر یک در سِرار / کُشته گشته، زنده گشته، شصت بار
کُشته از ذوقِ سِنانِ دادگر / می‌بسوزد، که بزن زخمی دگر
والله از عشقِ وجودِ جانْ پُرَست / کُشته بر قتل دوم عاشق‌ترست

مثنوی دفتر 6 –1551

حق بکشت او را و در پاچه‌ش دمید / زود قصابانه پوست از وی کشید
نفخ در وی باقی آمد تا مَآب / نفخ حق نبود چو نفخه‌ی آن قصاب
این حیات از وی برید و شد مُضِر / وان حیات از نفخ حق شد مُستَمِر
این دم آن دم نیست کآید آن به شرح / هین بر آ زین قعرِ چَهْ بالای صَرح

مثنوی دفتر 6 –1572

این یکی حُکمَت چنین بُد در قضا / که ترا آورد سیلی بر قفا
وای بر احکام دیگرهای تو / تا چه آرد بر سر و بر پای تو
ظالمی را رحم آری از کرم / که برای نفقه بادت سه درم
دستِ ظالم را بِبُر چه جای آن / که بِدست او نِهی حکم و عنان

مثنوی دفتر 6 –1577

گفت قاضی واجب آیدْمان رضا / هر قفا و هر جفا کارد قضا
خوشْ‌دلم در باطن از حکم زُبُر / گرچه شد رویم تُرُش ِکالحَق مُر
این دلم باغست و چشمم ابرْوَش / ابر گِریَد، باغ خندد شاد و خوش
سالِ قحط از آفتاب خیره‌خند / باغها در مرگ و جان کندن رسند
خنده‌ها در گریه‌ها آمد کتیم / گنج در ویرانه‌ها جو ای سلیم
ذوق در غمهاست پی گم کرده‌اند / آب حیوان را به ظلمت برده‌اند
بازگونه نعل در ره تا رباط / چشمها را چار کن در احتیاط

مثنوی دفتر 6 –1589

چشمها را چار کن در اعتبار / یار کن با چشم خود دو چشم یار
اَمْرُهُمْ شوری بخوان اندر صُحُف / یار را باش و مگوش از ناز اُف
یار باشد راه را پشت و پناه / چونک نیکو بنگری یارست راه
چونک در یاران رسی خامش نشین / اندر آن حلقه مکن خود را نگین
در نماز جمعه بنگر خوش به هوش / جمله جَمعند و یک‌اندیشه و خموش
رختها را سوی خاموشی کشان / چون نشان جویی، مکن خود را نشان

مثنوی دفتر 6 –1595

گفت پیغامبر که در بحر هُموم / در دلالت دان، تو یاران را نجوم
چشم در استارگان نِهْ، ره بجو / نطق، تشویش نظر باشد مگو
گر دو حرف صدق گویی ای فلان / گفتِ تیره در تبع گردد روان
آنک معصوم ره وحی خداست / چون همه صافست بگشاید رواست
زانک ما یَنطِق رسولٌ بِالهَوی / کی هوا زاید ز معصوم خدا
خویشتن را ساز منطیقی ز حال / تا نگردی هم‌چو من سخره‌ی مقال

مثنوی دفتر 6 –1638

مر ترا هر زخم که آید ز آسمان / منتظر می‌باش خلعت بعد آن
کو نه آن شاهست کِت سیلی زند / پس نبخشد تاج و تخت مُستَنَد
جمله دنیا را پَرِ پَشِّه بها / سیلیی را رشوت بی‌منتها
گردنت زین طوق زرین جهان / چُستْ در دزد و، ز حق سیلی سِتان

مثنوی دفتر 6 –1643

لیک حاضر باش در خود ای فتی / تا به خانه او بیابد مر ترا
ورنه خلعت را برد او باز پس / که نیابیدم به خانه‌ش هیچ کس

مثنوی دفتر 6 –1709

ای فسانه گشته و محو از وجود / چند افسانه بخواهی آزمود؟
خندمین‌تر از تو هیچ افسانه نیست / بر لب گور خراب خویش ایست
ای فرو رفته به گور جهل و شک / چند جویی لاغ و دستان فلک؟
تا به کی نوشی تو عشوه‌ی این جهان؟ / که نه عقلت ماند بر قانون نه جان
لاغ این چرخ ندیم کِرد و مُرد / آب روی صد هزاران چون تو برد

مثنوی دفتر 6 –1714

می‌درد می‌دوزد این درزیِّ عام / جامه‌ی صدسالگانِ طفلِ خام
لاغ او گر باغها را داد داد / چون دی آمد داده را بر باد داد
پیره‌طفلان شِسته پیشش بهر کَد / تا به سعد و نحس او لاغی کند

مثنوی دفتر 6 –1720

اطلس عمرت به مِقراضِ شُهور / برد پاره‌پاره خیاط غُرور
تو تمنا می‌بری که اختر مدام / لاغ کردی، سعد بودی بر دوام
سخت می‌تولی ز تربیعات او / وز دلال و کینه و آفات او
اخترت گوید که گر افزون کنم / لاغ را، پس کلّی ات مغبون کنم
تو مَبین قَلّابیِ این اختران / عشق خود بر قلبْ‌زَن بین ای مُهان

مثنوی دفتر 6 –1733

تو مبین این واقعات روزگار / کز فلک می‌گردد اینجا ناگوار
تو مبین تَحشیر روزی و معاش / تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش
بین که با این جمله تلخیهای او / مرده‌ی اویید و ناپروای او
رحمتی دان امتحان تلخ را / نقمتی دان ملک مرو و بلخ را
آن براهیم از تلف نگریخت و ماند / این براهیم از شرف بگریخت و راند
آن نسوزد وین بسوزد ای عجب / نعل معکوس است در راه طلب

مثنوی دفتر 6 –1756

جور دوران و، هر آن رنجی که هست / سهل‌تر از بُعد حق و غفلتست
زآنک اینها بگذرند آن نگذرد / دولت آن دارد که جان آگَه بَرَد

مثنوی دفتر 6 –1767

هم‌چنان ای خواجه‌ی تشنیع زن / از بلا و فقر و از رنج و مَحَن
لا شک این تَرکِ هوا تلخی‌دِهَست / لیک از تلخیِ بُعدِ حق بِهَست
گر جهاد و صوم سختست و خشن / لیک این بهتر ز بُعد ممتحن
رنج کی ماند دمی که ذوالمنن / گویدت: چونی تو ای رنجور من

مثنوی دفتر 6 –1771

رنج کی ماند دمی که ذوالمنن / گویدت: چونی تو ای رنجور من؟
ور نگوید، کِت نه آن فهم و فن است / لیک آن ذوقِ تو پرسش کردنست
آن ملیحان که طبیبان دل‌اند / سوی رنجوران به پرسش مایل‌اند
ور حذر از ننگ و از نامی کنند / چاره‌ای سازند و پیغامی کنند

مثنوی دفتر 6 –1784

تو بر آن رنگی که اول زاده‌ای / یک قدم زان پیش‌تر ننهاده‌ای
هم‌چنان دوغی ترش در معدنی / خود نگردی زو مُخَلَّص روغنی
هم خمیری، خَمَّرَ طینه دری / گرچه عمری در تنورِ آذری
چون حشیشی، پا به گِل بر پشته‌ای / گرچه از بادِ هوس سرگشته‌ای
هم‌چو قوم موسی اندر حَرِّ تیه / مانده‌ای بر جای، چل سال ای سفیه
نگذری زین بُعدِ سیصد ساله تو / تا که داری عشقِ آن گوساله تو

مثنوی دفتر 6 –1792

غیر این عِجْلی کزو یابیده‌ای {عِجْل=گوساله} / بی‌نهایت لطف و نعمت دیده‌ای
گاوْ طبعی، زان نکوییهای زفت / از دلت، در عشق این گوساله رفت

مثنوی دفتر 6 –1810

هم‌چنین اجزای مستانِ وِصال / حامل از تِمثالهای حالِ و قال
در جمالِ حال وا مانده دهان / چشم، غایب گشته از نقش جهان
آن موالید از زهِ این چار نیست / لاجرم منظورِ این اَبصار نیست
آن موالید از تجلی زاده‌اند / لاجرم مستورِ پرده‌ی ساده‌اند

مثنوی دفتر 6 –1824

چون فرو گیرد غمت، گر چُستیی { چُست= اینجا یعنی:هوشیار} / زان دَمِ نومید کن وا جُستیی
گفتی اش: ای غُصه‌ی مُنکِر به حال / راتبه‌ی اِنعامها را زان کمال {راتبه=جیره}
گر به هر دَم نَت بهار و خُرَّمیست / هم‌چو چاشِ گُل تَنَت انبار چیست؟
چاشِ گُل تن، فکر تو هم‌چون گلاب / مُنکِر گُل شد گلاب، اینَت عُجاب {عُجاب=شگفتا}

مثنوی دفتر 6 –1828

از کپی‌خویانِ کفران، کَهْ دریغ {کَپی=میمون، بوزینه} / بر نبی‌خویان، نثارِ مِهر و میغ
آن لجاج کفر قانون کَپیست / وآن سپاس و شکر منهاج نَبیست {منهاج=راه روشن}
با کپی‌خویان، تَهَتُّکها چه کرد؟ {تَهَتُّک=پرده دری} / با نبی‌رویان، تَنَسُّکها چه کرد؟ {تَنَسُّک=پارسایی}

مثنوی دفتر 6 –1844

گاه بدظن می‌شدی اندر دعا / از پی تاخیر پاداش و جزا
باز ارجاء خداوند کریم / در دلش بشار گشتی و زعیم
چون شدی نومید در جهد از کَلال {کلال=درمانده} / از جناب حق شنیدی که تَعال {تعال=بیا}

مثنوی دفتر 6 –1853

این جهان با این دو پر اندر هواست / زین دو، جانها موطن خوف و رجاست
تا جهانْ لرزان بود مانند برگ / در شِمال و در سَموم بعث و مرگ
تا خُم یک ‌رنگی عیسیِّ ما / بشکند نرخِ خُمِ صدرنگ را
کان جهان هم‌چون نمکسار آمدست / هر چه آنجا رفت، بی‌تلوین شدست

مثنوی دفتر 6 –1894

هرکسی را جفت کرده عدل حق / پیل را با پیل و بَق را جنس بَق {بَق=پشه}
لایق آن، که بدو خو داده‌ایم / در خور آن، رزق بفرستاده‌ایم
خوی آن را عاشق نان کرده‌ایم / خوی این را مست جانان کرده‌ایم
چون به خوی خود خوشی و خرمی؟ / پس چه از درخوردِ خویَت می‌رمی؟

مثنوی دفتر 6 –1919

یک فرح آن کز پس ششصد حجاب / گوش او بشنید از حضرت جواب
از حُجُب چون حس سمعش در گذشت / شد سرافراز و ز گردون بر گذشت
که بود کان حس چشمش ز اعتبار / زان حجاب غیب هم یابد گذار
چون گذاره شد حواسش از حجاب / پس پیاپی گرددش دید و خطاب

مثنوی دفتر 6 –1931

ور بخوانی صد صُحُف بی سکته‌ای / بی قدر، یادت نماند نکته‌ای
ور کنی خدمت، نخوانی یک کتاب / علمهای نادره یابی ز جِیْب
شد ز جِیْب آن کفِّ موسی ضو فشان / کان فزون آمد ز ماه آسمان
کانک می‌جستی ز چرخ با نهیب / سر بر آوردستت ای موسی ز جَیْب

مثنوی دفتر 6 –1962

نیست این کار کسی کِش هست کار / که بسوزد گُل، بگردد گِرد خار
نادر افتد اهل این ماخولیا / منتظر که روید از آهن گیا
سخت جانی باید این فن را چو تو / تو که داری جان سخت، این را بجو
گر نیابی، نبودت هرگز ملال / ور بیابی، آن به تو کردم حلال
عقل راه ناامیدی کی رود / عشق باشد کان طرف بر سَر دَوَد

مثنوی دفتر 6 –1967

لاابالی عشق باشد نی خرد / عقل آن جوید کز آن سودی برد
ترک‌تاز و تن‌گداز و بی‌حیا / در بلا چون سنگ زیر آسیا
سخت‌رویی که ندارد هیچ پشت / بهره‌جویی را درون خویش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزدجو / آن‌چنان که پاک می‌گیرد ز هو
که فتوت، دادن بی علتست / پاک‌بازی، خارج هر ملتست

مثنوی دفتر 6 –1978

عشق را در پیچشِ خود یار نیست / مَحرَمَش در دِهْ یکی دَیّار نیست
نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر / عقل از سودای او کورست و کر
زآنک این دیوانگیِ عام نیست / طب را ارشاد این، احکام نیست
طبِ جمله‌ی عقلها منقوش اوست / روی جمله دلبران روپوش اوست
روی در روی خود آر ای عشقْ‌کیش / نیست ای مفتون ترا جز خویش، خویش

مثنوی دفتر 6 –1984

قبله از دل ساخت آمد در دعا / لَیْسَ للاِنسانِ اِلّا ما سعی
پیش از آن کو پاسخی بشنیده بود / سالها اندر دعا پیچیده بود
بی‌اجابت بر دعاها می‌تنید / از کرم لبیکِ پنهان می‌شنید
چونک بی‌دف، رقص می‌کرد آن علیل / ز اعتماد جود خلاق جلیل
سوی او نه هاتف و نه پیک بود / گوش اومیدش پر از لبیک بود
بی‌زبان می‌گفت اومیدش تعال / از دلش می‌روفت آن دعوت ملال

مثنوی دفتر 6 –1992

گر برانی مرغ جانش از گزاف / هم به گِرد بام تو آرد طواف
چینه و نُقلش همه بر بام تست / پر زنان بر اوج مست دام تست { چینه و نُقلش=روزی}
گر دمی منکر شود دزدانه روح / در ادای شکرت ای فتح و فتوح
شحنه‌ی عشق مکرر کینه‌اش / طشت آتش می‌نهد بر سینه‌اش
که بیا سوی مه و بگذر ز گرد / شاه عشقت خوانْد، زوتر باز گرد

مثنوی دفتر 6 –1997

گرد این بام و کبوترخانه من / چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیلِ عشقم و سِدرَه‌م توی / من سقیمم عیسی مریم توی {سقیم=بیمار}
جوش دِه آن بحر گوهربار را / خوش بپرس امروز این بیمار را
چون تو آنِ او شدی بحر آنِ اوست / گرچه این دم نوبت بحران اوست {بحران=شدت بیماری}

مثنوی دفتر 6 –2002

دو دهان داریم گویا هم‌چو نی / یک دهان پنهانْست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما / های هویی در فکنده در هوا
لیک داند هر که او را مَنظَرست / که فغانِ این سَری هم زان سرست
دمدمه‌ی این نای از دمهای اوست / های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر / نی جهان را پر نکردی از شکر

مثنوی دفتر 6 –2028

رَوْ به دریایی، که ماهی‌زاده‌ای / هم‌چو خس در ریش چون افتاده‌ای؟
خس نه‌ای، دور از تو، رشک گوهری / در میان موج و بحر اولیتری
بحر وُحدانست، جفت و زوج نیست / گوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اِشراکِ او / دور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر، شرکِ و پیچ پیچ / لیک با اَحْوَل چه گویم؟ هیچ هیچ {اَحْوَل=دو بین، چشم چپ}
آن یکی ای، زان سوی وصفست و حال / جز دوی ناید به میدان مقال

مثنوی دفتر 6 –2069

نور مردان مشرق و مغرب گرفت / آسمانها سجده کردند از شگفت
عِجْل با آن نور شد قبله‌ی کرم {عِجْل=گوساله} / قبله بی آن نور، شد کفر و صنم
کفر ایمان گشت و، دیو اسلام یافت / آن طرف، کان نور بی‌اندازه تافت
مظهر عِزَّست و محبوب به حق / از همه کروبیان برده سَبَق {سَبَق=پیشی گرفتن}

مثنوی دفتر 6 –2081

جمله ظاهرها به پیش این ظهور / باشد اندر غایت نقص و قصور
هر که بر شمع خدا آرد پف او / شمع کی میرد، بسوزد پوز او
چون تو، خفاشان بسی بینند خواب / کین جهان ماند یتیم از آفتاب
موجهای تیزِ دریاهایِ روح / هست صد چندان که بُد طوفان نوح
لیک اندر چشم کنعان موی رُست / نوح و کشتی را بِهِشت و کوه جُست
کوه و کنعان را فرو برد آن زمان / نیم موجی تا به قعر اِمتِهان {اِمتِهان=خوار کردن}

مثنوی دفتر 6 –2087

مه فشاند نور و سگ وَع وَع کند / سگ ز نور ماه کی مرتع کند؟
شب روان و همرهان مه به تگ / ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ ؟
جزوْ سوی کل دوان مانند تیر / کی کند وقف از پی هر گنده‌پیر

مثنوی دفتر 6 –2090

جان شرع و جان تقوی عارفست / معرفت محصول زهد سالفست {سالف=گذشته}
زهد اندر کاشتن کوشیدنست / معرفت آن کِشت را روییدنست
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد / جان این کِشتن نباتست و حِصاد {نبات=رویش، حصار=درو کردن}
امر معروف او و هم معروف اوست. / کاشف اسرار و هم مکشوف اوست

مثنوی دفتر 6 –2095

چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد / پس گلوی جمله کوران را فشرد
چون انای بنده لا شد از وجود / پس چه مانَد؟ تو بیندیش ای جَحود {جحود=انکار کننده حقیقت}
گر ترا چشمیست، بگشا، در نگر / بعد لا، آخر چه می‌ماند دگر؟

مثنوی دفتر 6 –2151

چون مراد و حکم یزدانِ غفور / بود در قدمت، تجلی و ظهور
بی ز ضدی، ضد را نتوان نمود / وان شه بی‌مثل را ضدی نبود
پس خلیفه ساخت صاحب‌سینه‌ای / تا بود شاهیش را آیینه‌ای
بس صفای بی‌حدودش داد او / وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
دو علم بر ساخت اسپید و سیاه / آن یکی آدم دگر ابلیسِ راه

مثنوی دفتر 6 –2159

ضد ابراهیم گشت و خصم او / وآن دو لشکر کین‌گزار و جنگ‌جو
چون درازی جنگ آمد ناخوشش / فیصلِ آن هر دو آمد آتشش
پس حَکَم کرد آتشی را و نُکَر {نُکَر=نوکر} / تا شود حل مشکل آن دو نفر
دور دور و قرن قرن این دو فریق / تا به فرعون و به موسی شفیق
سالها اندر میانشان حرب بود / چون ز حد رفت و ملولی می‌فزود
آب دریا را حَکَم سازید حق / تا که ماند؟ کی برد زین دو سبق؟

مثنوی دفتر 6 –2179

چون عصا را مار کرد آن چُستْ‌دَست / گر ترا عقلیست آن نکته بس است
تو نظر داری ولیک اِمعانْش نیست {اِمعان=دقت نظر-دوراندیشی} / چشمه‌ی افسرده است و، کرده ایست
زین همی گوید نگارنده‌ی فِکَر / که بکن ای بنده امعان نظر
آن نمی‌خواهد که آهن کوب سرد / لیک ای پولاد بر داود گرد
تن بمردت سوی اسرافیل ران / دل فسردت رو به خورشید روان
در خیال از بس که گشتی مُکْتَسی / نک به سوفسطایی، بدظن رسی { مُکْتَسی=پوشیده شده}
چیست امعان؟ چشمه را کردن روان / چون ز تن جان رست گویندش روان

مثنوی دفتر 6 –2191

مومنان از دستِ بادِ ضایره {ضایره=زیان دهنده} / جمله بنشستند اندر دایره
باد، طوفان بود و کشتی، لطفِ هو / بس چنین کشتی و طوفان دارد او
حق ستون این جهان از ترس ساخت / هر یکی از ترس جان در کار باخت
حمد ایزد را که ترسی را چنین / کرد او معمار و اصلاح زمین
این همه ترسنده‌اند از نیک و بد / هیچ ترسنده نترسد خود ز خود

مثنوی دفتر 6 –2204

پس حقیقت بر همه حاکم کسی است / که قریب است او، اگر محسوس نیست {قریب=نزدیک}
هست او محسوس اندر مَکمَنی {مکمن=نهانگاه} / لیک محسوسِ حسِ این خانه نی
آن حسی که حق بر آن حس مُظهَرَست / نیست حس این جهان، آن دیگرست
حس حیوان گر بدیدی آن صُوَر / بایزید وقت بودی گاو و خر

مثنوی دفتر 6 –2208

آنکِ تن را مظهرِ هر روح کرد / وآنک کشتی را بُراقِ نوح کرد
گر بخواهد عین کشتی را به خو / او کند طوفان تو، ای نورجو
هر دمت، طوفان و کشتی ای مُقِل / با غم و شادیت کرد او متصل
گر نبینی کشتی و دریا به پیش / لرزها بین در همه اجزای خویش

مثنوی دفتر 6 –2224

بل ز کشتیهاش، کان پند دلست / گویم از کل، جزو در کل داخلست
هر ولی را نوح و کشتیبان شناس / صحبت این خلق را طوفان شناس
نَشْف کرد از تو خیال آن وُشات {نشف=جذب آب – وُشات=دروغگویان} / شبنمی که داری از بحر الحیات
پس نشان نَشْف آب اندر غصون {غصون=شاخه ها} / آن بود کان می‌نجنبد در رکون {رکون=گراییدن}
عضو حُر، شاخ تر و تازه بود {حُر=آزاده} / می‌کشی هر سو، کشیده می‌شود
چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خَود / ناید آن سویی که امرش می‌کشد

مثنوی دفتر 6 –2259

طالب گنجش مبین خود گنج اوست / دوست کی باشد به معنی غیر دوست؟
سجده خود را می‌کند هر لحظه او / سجده پیش آینه‌ست از بهر رو
گر بدیدی ز آینه او یک پشیز / بی‌خیالی زو نماندی هیچ چیز
هم خیالاتش، هم او، فانی شدی / دانش او، محو نادانی شدی
دانشی دیگر ز نادانی ما / سر برآوردی عیان که: اِنّی اَنا

مثنوی دفتر 6 –2264

اُسجُدوا لادم ندا آمد همی / که آدمید و، خویش بینیدش دمی
احولی از چشم ایشان دور کرد / تا زمین شد عین چرخ لاژورد
لا اله گفت و الا الله گفت / گشت لا، الا الله و، وحدت شکفت

مثنوی دفتر 6 –2271

صورت درویش و نقش گنج گو / رنج کیش‌اند این گروه، از رنج گو
چشمه‌ی راحت بریشان شد حرام / می‌خورند از زهر قاتل جام‌جام
خاکها پر کرده دامن می‌کشند / تا کنند این چشمه‌ها را خشک‌بند
کی شود این چشمه‌ی دریامدد / مُکتَنِس زین مشت خاکِ نیک و بد { مُکتَنِس=پوشیده}
لیک گوید با شما من بسته‌ام / بی‌شما من تا ابد پیوسته‌ام
قوم، معکوس‌اند اندر مُشتَها {مُشتَها=خواسته ها} / خاک‌خوار و آب را کرده رها
ضد طبع انبیا دارند خلق / اژدها را متکا دارند خلق

مثنوی دفتر 6 –2278

چشم‌بند ختم چون دانسته‌ای؟ / هیچ دانی از چه؟ دیده بسته‌ای
بر چه بگشادی بَدَل این دیده‌ها؟ / یک به یک بِئْسَ البَدَل دان آن تُرا { بَئْسَ البَدَل=بدلی ناپسند است}
لیک خورشید عنایت تافته‌ست / آیِسان را از کرم در یافته‌ست {آیس=نا امید}
نردِ بس نادر ز رحمت باخته / عین کفران را اِنابت ساخته {انابت=توبه}
هم ازین بدبختی خلق آن جواد / منفجر کرده دو صد چشمه‌ی وَداد {وَداد=دوستی}
خیز ای داودِ از خلقان نَفیر {نَفیر=گریزنده} / ترکِ آن کردی، عوض از ما بگیر

مثنوی دفتر 6 –2291

خود نگفتم، چون درین ناموقنم {ناموقن=بی اعتماد} / زان گره‌زن این گره را حل کنم
قول حق را هم ز حق تفسیر جو / هین مگو ژاژ از گمان ای سخت‌رو {ژاژ=یاوه – سخت رو=گستاخ}
آن گره کو زد، همو بگشایدش / مُهره کو انداخت، او بربایدش
گرچه آسانت نمود آن سان سخن / کی بود آسان رموز مِنْ لَدُن{ مِنْ لَدُن=علم بی تعلیم از کشف و شهود}
گفت یا رب توبه کردم زین شتاب / چون تو در بستی تو کن هم فتح باب
بر سر خرقه شدن بار دگر / در دعا کردن بدم هم بی‌هنر
کو هنر؟ کو من؟ کجا دل مستوی؟ {هنر=توانایی، صنعت} / این همه عکس توست و خود توی

مثنوی دفتر 6 –2305

خلق چون یونس مُسَبِّح آمدند / کاندر آن ظلماتِ پُر، راحت شدند
هر یکی گوید به هنگامِ سحر / چون ز بَطنِ حوتِ شب آید به در {حوت=ماهی}
کای کریمی که در آن لیلِ وُحِش {وُحِش=ترسناک{ / گنج رحمت بِنْهی و چندین چَشش {چَشش=لذت}
چشمْ تیز و، گوشْ تازه، تنْ سبک / از شبِ هم‌چون نهنگِ ذوالحُبُک { ذوالحُبُک=راه راه}
از مقامات وُحِش‌رو، زین سپس / هیچ نگریزیم ما با چون تو کس { وُحِش‌رو=با روی ترسناک}

مثنوی دفتر 6 –2311

بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس / تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
ساحران را چشم چون رَست از عَمی {عمی=کوری} / کف‌زنان بودند بی‌این دست و پا
چشم‌بند خلق جز اسباب نیست / هر که لرزد بر سبب، ز اصحاب نیست

مثنوی دفتر 6 –2315

با کَفَش، نامستَحَق و مستَحِق / مُعْتَقانِ رحمت‌اند از بندِ رِق {مُعْتَقان=آزاد کرده شده – رق=بندگی}
در عدم، ما مستحقان کی بدیم / که برین جان و برین دانش زدیم
ای بکرده یار هر اغیار را / وی بداده خلعت گُل خار را
خاک ما را ثانیا پالیز کن / هیچ نی را بار دیگر چیز کن {پالیز=باغ}
این دعا تو امر کردی ز ابتدا / ورنه خاکی را چه زَهره‌ی این بُدی
چون دعامان امر کردی ای عُجاب / این دعای خویش را کن مستجاب {عُجاب=شگفت انگیز}

مثنوی دفتر 6 –2329

چون الف، چیزی ندارم ای کریم / جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم
این الف وین میم، اُمِّ بودِ ماست / میم امّْ تنگست، الف زو نر گداست
آن الف چیزی ندارد، غافلیست / میم دلتنگ آن زمان عاقلیست
در زمان بیهشی، خود هیچ من / در زمان هوش، اندر پیچ من
هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه / نام دولت بر چنین پیچی منه

مثنوی دفتر 6 –2334

خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا / که ز وَهْمِ دارم است این صد عنا {عنا=رنج}
در ندارم هم، تو داراییم کن / رنج دیدم، راحت‌افزاییم کن
هم در آب دیده عریان بیستم / بر در تو چونک دیده نیستم
آب دیده‌ی بنده‌ی بی‌دیده را / سبزه‌ای بخش و نباتی زین چرا
ور نمانم آب، آبم ده ز عَیْن {عَیْن=چشمه} / هم‌چو عَیْنَین نَبی، هَطّا لَتَیْن {عینین=دو چشم – هطالتین=پرآب}

مثنوی دفتر 6 –2342

قطره‌ای زان، زین دو صد جیحون بِهْ است / که بدان یک قطره اِنس و جِن بِرَست
چونک باران جُست آن روضه‌ی بهشت / چون نجوید آب شوره‌ خاک زشت
ای اَخی، دست از دعا کردن مدار {اخی=برادر} / با اجابت یا رد اویت چه کار

مثنوی دفتر 6 –2345

نان که سد و مانع این آب بود / دست از آن نان می‌بباید شست زود
خویش را موزون و چُست و سُخته کن {سُخته=سنجیده} / ز آب دیده، نان خود را پخته کن

مثنوی دفتر 6 –2353

آنچ حقست، اقرب از حبل الورید / تو فکنده تیر فکرت را بعید
ای کمان و تیرها بر ساخته / صیدْ نزدیک و، تو دور انداخته
هرکه دوراندازتر او دورتر / وز چنین گنجست او مهجورتر

مثنوی دفتر 6 –2356

فلسفی خود را از اندیشه بِکُشت / گو: بِدَو، کوراست سوی گنج پشت
گو: بِدَو، چندانک افزون می‌دَوَد / از مراد دل جداتر می‌شود
هم‌چو کنعان، کو ز ننگ نوح رفت / بر فراز قله‌ی آن کوهِ زفت
هرچه افزون‌تر همی‌جست او خلاص / سوی کُهْ می‌شد جداتر از مَناص

مثنوی دفتر 6 –2368

علم تیراندازیَش آمد حجاب / وان مرادْ او را بُده حاضر به جیب
ای بسا علم و ذَکاوات و فِطَن / گشته ره‌رو را چو غول و راه‌زن
بیشتر اصحاب جنت ابلهند / تا ز شَرِّ فیلسوفی می‌رهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول / تا کند رحمت به تو هر دم نزول
زیرکی ضد شکستست و نیاز / زیرکی بگذار و با گولی‌بساز

مثنوی دفتر 6 –2409

هرکه خواهد قِسم خود بر جان زند / هرکه خواهد قِسم خود پنهان کند {قِسم=قسمت}
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر / گوش کن، قَسّامُ فِی‌النّار از خبر { قَسّام فی‌النّار=قسمت کننده در آتش است}
گفت قسام آن بود کو خویش را / کرد قسمت بر هوا و بر خدا
مُلک حق و جمله قسم اوستی / قسم دیگر را دهی، دوگو ستی {دوگو=مُشرک}

مثنوی دفتر 6 –2428

گفت در ره موسی‌ام آمد به پیش / گُربه بیند دنبه اندر خوابِ خویش
لیک زیر پای موسی هم‌چو یخ / می‌گدازید او، نماندش شاخ و شخ
با زمین هموار شد کُه از نهیب / گشت بالایش از آن هیبت نشیب
باز با خود آمدم زان انتشار / باز دیدم طور و موسی برقرار

مثنوی دفتر 6 –2498

پس بگفتندش که والله خواب راست / تو بدیدی وین بِهْ از صد خواب ماست
خواب تو بیداریست ای بو بَطَر {بو بطر=سرمست} / که به بیداری عیانستش اثر

مثنوی دفتر 6 –2500

در گذر از فضل و از جَلدیّ و فَن / کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
بهر این آوردمان یزدان برون / ما خَلَقتُ الاِنْسَ اِلاّ یَعْبُدون

مثنوی دفتر 6 –2506

ای دلیلت گَنده‌تر پیش لبیب / در حقیقت از دلیل آن طبیب {لبیب=خردمند}
چون دلیلت نیست جز این ای پسر / گوه می‌خور در کُمیزی می‌نگر {کمیز=ادرار}
ای دلیل تو مثال آن عصا / در کفت، دَلَّ علی عَیبِ العَمی
غُلغُل و طاق و طُرُنب و گیر و دار / که نمی‌بینم مرا معذور دار

مثنوی دفتر 6 –2541

گفت: من در دِه شنیدم آنک شاه / زد منادی بر سر هر شاه‌راه
که کسی خواهم که تازد در سه روز / تا سمرقند و دهم او را کنوز {کنوز=گنجینه ها}
من شتابیدم بَرِ تو بهر آن / تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین چستی نیاید از چو من / باری این اومید را بر من مَتَن

مثنوی دفتر 6 –2547

هم‌چو این خامان با طبل و عَلَم / که اُلاقانیم در فقر و عدم {الاق=پیک}
لاف شیخی در جهان انداخته / خویشتن را بایزیدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی واکرده در دعوی‌کده
زان طرف آمد یکی پیغام؟ نی / مرغی آمد این طرف زان بام؟ نی
نی ولیکن یار ما زین آگهست / زانک از دل سوی دل لا بد رهست
پس از آن یاری که اومید شماست / از جواب نامه ره خالی چراست؟

مثنوی دفتر 6 –2593

گفت شه: نیکوست خیر و موقعش / لیک چون خیری کنی در موضعش
عدل چِه بْوَد؟ وضع اندر موضعش / ظلم چه بْوَد؟ وضع در ناموقعش
نیست باطل هرچه یزدان آفرید / از غضب وز حلم، وَز نُصح و مَکید {نصح=پند – مکید=نیرنگ}
خیر مطلق نیست زینها هیچ‌چیز / شر مطلق نیست زینها هیچ نیز
نفع و ضرِ هر یکی از موضعست / علم ازین رو واجبست و نافعست
ای بسا زجری که بر مسکین رود / در ثواب از نان و حلوا به بود

مثنوی دفتر 6 –2611

مشورت کن با گروه صالحان / بر پیمبر امر شاوِرهُم بدان{شاوِرهُم=مشورت کن}
امرهم شوری برای این بود / کز تَشاوُر سهو و کژ کمتر رود {تَشاوُر=مشاروت}
این خردها چون مصابیح انورست / بیست مصباح از یکی روشن‌ترست {مصابیح=چراغ ها}
بوک مصباحی فتد اندر میان / مشتعل گشته ز نور آسمان{مصباح=چراغ}

مثنوی دفتر 6 –2616

گفت سیروُا، می‌طلب اندر جهان / بخت و روزی را همی‌کن امتحان {سیروا=گردش کنید}
در مجالس می‌طلب اندر عقول / آن چنان عقلی که بود اندر رسول
زانک میراث از رسول آنست و بس / که ببیند غیبها از پیش و پس
در بصرها می‌طلب هم آن بصر / که نتابد شرح آن این مختصر
در میان صالحان یک اصلحیست / بر سر توقیعَش از سلطان صحیست {توقیع=فرمان – صح=امضا، تایید}

مثنوی دفتر 6 –2625

که چو ما او را به خود افراشتیم / عذر و حجت از میان بر داشتیم
قبله را چون کرد دست حق عیان / پس تَحَرّی بعد ازین مردود دان {تحرّی=جسجو}
هین بگردان از تحرّی رو و سر / که پدید آمد معاد و مستقر

مثنوی دفتر 6 –2628

یک زمان زین قبله گر ذاهِل شوی / سُخره‌ی هر قبله‌ی باطل شوی {سخره=زیر دست - ذاهِل=غافل}
چون شوی تمییزْدِه را ناسپاس / بِجْهَد از تو خَطْرَتِ قبله‌شناس{خطرت=آنچه بر دل بگذرد}
گر ازین انبار خواهی بِرّ و بُرّ / نیم‌ساعت هم ز همدردان مبر {بِرّ=نیکی – بُرّ=گندم}
که در آن دم که ببری زین مُعین / مبتلی گردی تو با بِئْسَ القَرین {مُعین=یاور- بِئْسَ القَرین=همراه بد}

مثنوی دفتر 6 –2668

من بدین وقت معَیَّن ای دلیر / می‌نگردم از مُحاکات تو سیر {دلیر=دارای دل - مُحاکات=گفتگو}
پنج وقت آمد نماز و رهنمون / عاشقان را فی صلاة دائمون { فی صلاة دائمون =پیوسته در نماز}
نه به پنج آرام گیرد آن خُمار / که در آن سَرهاست، نی پانصد هزار
نیست زُرْغِبّاً وظیفه‌ی عاشقان

مثنوی دفتر 6 –2679

در دل معشوق جمله عاشق است / در دل عَذرا همیشه وامِق است
در دل عاشق به جز معشوق نیست / در میانْشان فارِق و فاروق نیست {فارق: جدا کننده – فاروق=تمییز دهنده}

مثنوی دفتر 6 –2682

هیچ‌کس با خویش زُرْغِبّاً نمود؟ / هیچ‌کس با خود به نوبت یار بود؟ { زُرْغِبّاً=گاه گاه{
آن یکیی، نه که عقلش فهم کرد / فهمِ این موقوف شد بر مرگِ مَرد
ور به عقلْ ادراکِ این ممکن بدی / قهرِ نفْس از بهرچه واجب شدی؟
با چنان رحمت که دارد شاه هُش / بی‌ضرورت چون بگوید نفْس کُش؟

مثنوی دفتر 6 –2691

بی‌نیازی از غم من ای امیر / دِه زَکات جاه و بنگر در فقیر
این فقیر بی‌ادب نا درخورست / لیک لطف عام تو زان برترست
در کمال زشتیم من منتهی {منتهی=در نهایت} / لطف تو، در فضل و در فن منتهی
حاجت این منتهی زان منتهی / تو بر آر ای حسرت سرو سَهی {سَهی=راست}

مثنوی دفتر 6 –2717

سیلی نقد از عطاء نسیه به / نک قفا پیشت کشیدم نقد ده {قفا=پشت گردن}
خاصه آن سیلی که از دست توست / که قفا و سیلیش مست توست
هین بیا ای جان جان و صد جهان / خوش غنیمت دار نقد این زمان
در مدزد آن روی مه از شب روان / سرمکش زین جوی ای آب روان

مثنوی دفتر 6 –2726

ای اخی من خاکیم تو آبیی / لیک شاه رحمت و وَهّابیی {وَهّاب=بخشنده}
آن‌چنان کن از عطا و از قِسم {قِسَم=بهره} / که گه و بی‌گه به خدمت می‌رسم
بر لب جو، من به جان می‌خوانمت / می‌نبینم از اجابت مرحمت
آمدن در آب بر من بسته شد / زانک ترکیبم ز خاکی رُسته شد

مثنوی دفتر 6 –2735

هست تن چون ریسمان بر پای جان / می‌کشاند بر زمینش ز آسمان
چَغْزِ جان در آبِ خواب بیهشی { چَغْزِ=غورباقه} / رَسته از موش تن آید در خوشی
موش تن زان ریسمان بازش کشد / چند تلخی زین کشش جان می‌چشد
گر نبودی جذب موش گنده‌مغز / عیش‌ها کردی درون آب چغز

مثنوی دفتر 6 –2743

هر کراهت در دل مرد بِهی / چون در آید، از فنی نبود تُهی {بَهِیّ=روشن بین – بِهی=نیک}
وصف حق دان آن فراست را نه وهم / نور دل از لوح کل کردست فهم
این دلم هرگز نمی‌گوید دروغ / که ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دلیل قاطعی بد بر فساد / وز قضا آن را نکرد او اعتداد
در گذشت از وی نشانی آن‌چنان / که قضا در فلسفه بود آن زمان

مثنوی دفتر 6 –2766

خامِ شوخی که رهانیدش مُدام / از خمار صد هزاران زشتِ خام {مُدام=شراب}
عاقبت او پخته و استاد شد / جَست از رِقّ جهان و آزاد شد {رق=بندگی}
از شراب لایزالی گشت مست {لایزال=جاودان} / شد ممیز از خلایق باز رَست {ممیز=توان تشخیص}
ز اعتقاد سست پر تقلیدشان / وز خیال دیده‌ی بی‌دیدشان

مثنوی دفتر 6 –2773

کاروان بر کاروان زین بادیه / می‌رسد در هر مَسا و غادیه {مسا=شب – غادیه=صبح}
آید و گیرد وثاق ما گرو / که رسیدم، نوبت ما شد تو رَو {وثاق=اتاق}
جاده‌ی شاهست، آن زین سو روان / وآن از آن سو، صادران و واردان {صادران و واردان=آیندگان و روندگان}
نیک بنگر ما نشسته می‌رویم / می‌نبینی قاصد جای نویم
بهر حالی می‌نگیری راس مال / بلک از بهر غرض‌ها در مآل {راس مال=سرمایه – مآل=آینده}
پس مسافر این بود ای ره‌پرست / که مسیر و روش در مستقبلست

مثنوی دفتر 6 –2795

یوسفم، در حبس تو ای شهْ نشان / هین ز دَستانِ زنانم وا رهان {دستان=مکر – زن=نماد عقل}
از سوی عرشی که بودم مَربَط او / شهوت مادر فکندم که اِهبَطوا {مَربَط=جایگاه}
پس فتادم زان کمال مُستَتِم / از فن زالی به زندان رحم {مُستَتِم=تمام}
روح را از عرش آرد در حَطیم

مثنوی دفتر 6 –2804

من سپند از چشم بد کردم پدید / در سپندم نیز چشم بد رسید
دافع هر چشم بد از پیش و پس / چشم‌های پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نیکویت شها / مات و مستاصل کند نعم الدوا { مستاصل=از ریشه کندن – نعم الدوا=نیکو دارویی است}
بل ز چشمت کیمیاها می‌رسد / چشم بد را چشم نیکو می‌کند

مثنوی دفتر 6 –2808

چشم شه بر چشم بازِ دل زَدست / چشم بازش سخت با هِمَّت شدست
تا ز بس هِمَّت که یابید از نظر / می‌نگیرد بازِ شه جز شیر نر
شیر چه؟ کان شاه‌باز معنوی / هم شکار تست و هم صیدش توی
شد صفیر باز جان در مرج دین / نعره‌های لا اُحِبُّ الافِلین

مثنوی دفتر 6 –2861

زان محمد شافع هر داغ بود {داغ=گنهکار} / که ز جز شه چشم او مازاغ بود {شافع=شفاعت کننده – مازاغ=نلغزید و منحرف نشد}
در شب دنیا که محجوبست شید / ناظر حق بود و زو بودش امید {شید=خورشید حقیقت}
از اَلَم نَشرَح دو چشمش سرمه یافت / دید آنچ جبرئیل آن بر نتافت { اَلَم نَشرَح=آیا باز نکردیم}
مر یتیمی را که سرمه حق کشد / گردد او دُرّ یتیم با رَشَد{دُرّیتیم=مروارید یکتا – رَشَد=هدایت}
نور او بر ذره‌ها غالب شود / آن‌چنان مطلوب را طالب شود

مثنوی دفتر 6 –2867

آلتِ شاهد، زبان و چشم تیز / که ز شب‌خیزش ندارد سِرّ گُریز
گفتِ شاهد، زان به جای دیده است / کو به دیده‌ی بی‌غرض، سِرّ دیده است
مدعی دیده‌ست، اما با غرض / پرده باشد دیده‌ی دل را غرض
حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی / تا غرض بگذاری و شاهد شوی

مثنوی دفتر 6 –2882

منظر حق، دل بُوَد در دو سرا / که نظر، در شاهد آید شاه را
عشق حقّ و، سِرِّ شاهدبازیش / بود مایه‌ی جمله پرده‌سازیش
پس از آن لولاک گفت اندر لِقا / در شب معراجِ، شاهدباز ما

مثنوی دفتر 6 –2898

دیدِ روی جز تو شد غُلِّ گلو {غُلّ=زنجیر} / کلُّ شیءٍ ما سِوَی الله باطلُ {هر چیز به غیر از خدا باطل است}
باطل‌اند و می‌نمایندم رَشَد / زانک باطل، باطلان را می‌کشد
ذرّه ذرّه کاندرین ارض و سماست / جنس خود را هر یکی چون کهرباست
زین کششها ای خدای رازدان / تو به جذب لطف خودْمان دِه امان
غالبی بر جاذبان ای مشتری / شاید ار درماندگان را وا خری

مثنوی دفتر 6 –2908

گفت: ما گشتیم چون جانْ بندِ طین / آفتاب جان تویی در یوم دین
وقت آن شد ای شه مکتومْ‌سَیْر / کز کرَم ریشی بجنبانی به خیر
هر یکی خاصیت خود را نمود / آن هنرها جمله بدبختی فزود
جز همان خاصیت آن خوش‌حواس / که به شب بُد چشم او سلطان‌شناس
آن هنرها جمله غول راه بود / غیر چشمی کو ز شه آگاه بود

مثنوی دفتر 6 –2952

عقل می‌گفتش که جنسیّت یقین / از ره معنیست نی از آب و طین
ای خُنُک چشمی که عقلستش امیر / عاقبت‌بین باشد و حِبر و قریر {حِبر=دانشمند – قَریر=روشن بین}
فرق زشت و نغز از عقل آورید / نی ز چشمی کز سیه گفت و سپید
چشم غره شد به خضرای دمن / عقل گوید بر محَکِّ ماشْ زن
آفت مرغست چشم کام‌بین / مَخلَص مرغست عقل دام‌بین
دام دیگر بُد که عقلش در نیافت / وحی غایب‌بین بدین سو زان شتافت

مثنوی دفتر 6 –2992

چیست جنسیت؟ یکی نوع نظر / که بدان یابند ره در هم‌دگر
آن نظر که کرد حق در وی نهان / چون نهد در تو، تو گردی جنس آن
هر طرف چه می‌کشد تن را؟ نظر / بی‌خبر را کی کشاند؟ با خبر
چون نهد در تو صفات جبرئیل / هم‌چو فرخی بر هواجویی سبیل {فرخ=جوجه}
منتظر بنهاده دیده در هوا / از زمین بیگانه، عاشق بر سما
چون نهد در تو صفت‌های خری / صد پَرَت گر هست، بر آخُر پَری

مثنوی دفتر 6 –3007

در پی خو باش و با خوش‌خو نشین / خوپذیری، روغن گل را ببین
خاک گور از مرد هم یابد شرف / تا نهد بر گور او دل روی و کف
خاک او هم‌سیرت جان می‌شود / سرمه‌ی چشم عزیزان می‌شود
ای بسا در گور خفته خاک‌وار / به ز صد احیا، به نفع و انتشار

مثنوی دفتر 6 –3020

بر امید “او” بیامد آن غریب / کو غریبان را بُدی خویش و نسیب
با درش بود آن غریب آموخته / وامِ بی‌حد از عطایش توخته
هم به پشت آن کریم او وام کرد / که به بخششهاش واثق بود مرد
لا ابالی گشته زو و وام‌جو / بر امید قُلزُم اکرام‌خو { قُلزُم=دریا}
روبهی که هست زان شیرانش پشت / بشکند کله‌ی پلنگان را به مشت

مثنوی دفتر 6 –3071

زین حکایت کرد آن ختم رسل / از ملیک لا یزال و لم یزل {پادشاه ابدی و ازلی}
که نگنجیدم در افلاک و خَلا

مثنوی دفتر 6 –3083

وز هوا و عشق آن نور رَشاد / خود صفورا هر دو دیده باد داد {رَشاد=هدایت – صفورا=همسر موسی}
اولا بر بست یک چشم و بدید / نور روی او و آن چشمش پرید
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر / بر گشاد و کرد خرج آن قمر
گفت حسرت می‌خورم که صد هزار / دیده بودی تا همی‌کردم نثار
روزن چشمم ز مه ویران شدست / لیک مه چون گنج در ویران نشست
کی گذارد گنج، کین ویرانه‌ام / یاد آرد از رواق و خانه‌ام

مثنوی دفتر 6 –3095

هین دریچه سوی یوسف باز کن / وز شکافش فرجه‌ای آغاز کن
عشق‌ورزی آن دریچه کردنست / کز جمال دوست سینه روشنست
پس هماره روی معشوقه نگر / این به دست تست، بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را / دور کن ادراک غیراندیش را
کیمیا داری دوای پوست کن / دشمنان را زین صِناعت دوست کن
چون شدی زیبا، بِدان زیبا رسی / که رهاند روح را از بی‌کسی

مثنوی دفتر 6 –3124

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار / مُجرِمم، بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود / هیچ آن کفو عطای تو نبود
او کله بخشید و تو سَرْ پُر خِرَد / او قبا بخشید و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار / او ستورم داد و تو عقل سوار
زر از آنِ تست، زر او نافرید / نان از آن تست، نان از تُش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیش / کز سخاوت می‌فزودی شادیش

مثنوی دفتر 6 –3144

در چَهِ دنیا فتادند این قرون / عکس خود را دید هر یک چَهْ درون {قرون=مردم، دوران}
از برون دان، آنچ در چاهت نمود / ورنه آن شیری، که در چه شد فرود
برد خرگوشیش از ره کِای فلان / در تگ چاهست آن شیر ژیان {تگ=ته}
در رَو اندر چاه، کین از وی بکِش / چون ازو غالب‌تری، سر بر کَنَش
آن مقلد، سخره‌ی خرگوش شد / از خیال خویشتن پر جوش شد
او نگفت این نقش، دادِ آب نیست / این به جز تقلیب آن قلاب نیست

مثنوی دفتر 6 –3153

چونک قُبحِ خویش دیدی ای حَسَن / اندر آیینه، بر آیینه مزن
می‌زند بر آب استاره‌ی سَنی / خاک، تو، بر عکسِ اختر می‌زنی
کین ستاره‌ی نحس در آب آمدست / تا کند او سعد ما را زیردست
خاکِ استیلا بریزی بر سرش / چونک پنداری ز شبهه اخترش
عکسْ پنهان گشت و اندر غیب راند / تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستاره‌ی نحس هست اندر سما / هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سوی بی‌سوی بست / نحس این سو، عکس نحس بی‌سو است

مثنوی دفتر 6 –3161

داد، دادِ حق شناس و بخششش / عکس آن دادست اندر پنج و شش
عکس، آخر چند پاید در نظر / اصل بینی پیشه کن، ای کژنگر
حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز / با عطا بخشیدشان عمر دراز
خالدین شد نعمت و منعَم عَلَیه

مثنوی دفتر 6 –3170

جان چه باشد که تو سازی زو سند؟ / حق به عشق خویش زنده‌ت می‌کند
زو حیات عشق خواه و جان مخواه / تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه

مثنوی دفتر 6 –3175

قرنها بگذشت و این قرن نویست / ماه آن ماهست، آب آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم / لیک مستَبدَل شد آن قرن و اُمَم
قرنها بر قرنها رفت ای همام / وین معانی بر قرار و بر دوام

مثنوی دفتر 6 –3192

چون مُبَدَّل گشته‌اند ابدال حق / نیستند از خلق، بر گردان ورق
قبله‌ی وحدانیت، دو چون بود؟ / خاک، مسجود ملایک چون شود؟
چون درین جو دیدعکس سیب، مرد / دامنش را دیدِ آن، پُر سیب کرد
آنچ در جُو دید کی باشد خیال / چونک شد از دیدنش پُر صد جَوال
ما رمیت اذ رمیتْ احمد بُدست / دیدن او دیدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق کردنست / روز دیدن، دیدن این روزنست

مثنوی دفتر 6 –3213

پیش این خورشید کی تابد هلال؟ / با چنان رستم چه باشد زور زال؟
طالبست و غالبست آن کردگار / تا ز هستی‌ها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان / بنده را در خواجه‌ی خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه‌آفرین / فانیست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را / گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین / این یکی قبله‌ست دو قبله مبین

مثنوی دفتر 6 –3231

احول دو بین چو بی‌بَر شد ز نوش / احول ده بینی ای مادر فروش
اندرین کاشانِ خاک از احولی / چون عُمَر می‌گرد چون نَبْوی علی
هست احول را درین ویرانه دیر / گوشه گوشه نقل نو ای ثَمَّ خِیْر
ور دو چشم حق‌شناس آمد ترا / دوست پُر بین عرصه‌ی هر دو سرا
وا رهیدی از حواله‌ی جا به جا / اندرین کاشانِ پر خوف و رجا

مثنوی دفتر 6 –3236

اندرین جو غنچه دیدی یا شجر / هم‌چو هر جو تو خیالش ظن مبر
که ترا از عین این عکس نقوش / حق حقیقت گردد و میوه‌فروش
چشم ازین آب از حَوَل حُر می‌شود / عکس می‌بیند سبد پر می‌شود

مثنوی دفتر 6 –3242

بر همه جُوها تو این حکمت مران / اندرین جُو ماه بین، عکسش مخوان
آب خضرست این، نه آب دام و دد / هر چه اندر وی نماید حق بود
زین تگ جو ماه گوید: من مَهَم / من نه عکسم، هم‌حدیث و همرهم
اندرین جو آنچ بر بالاست هست / خواه بالا، خواه در وی دار دست

مثنوی دفتر 6 –3252

گفت چون توفیق یابد بنده‌ای / که کند مهمانی فرخنده‌ای
مال خود ایثار راه او کند / جاه خود ایثار جاه او کند
شکر او شکر خدا باشد یقین / چون به احسان کرد توفیقش قرین
ترک شکرش ترک شکر حق بود / حق او لا شک به حق مُلحَق بود
شکر می‌کن مر خدا را در نِعَم / نیز می‌کن شکر و ذکر خواجه هم
در قیامت بنده را گوید خدا / هین چه کردی آنچ دادم من ترا
گوید ای رب شکر تو کردم به جان / چون ز تو بود اصل آن روزی و نان
گویدش حق نه نکردی شکر من / چون نکردی شکر آن اکرام‌فن

مثنوی دفتر 6 –3259

در قیامت بنده را گوید خدا / هین چه کردی آنچ دادم من ترا
گوید ای رب شکر تو کردم به جان / چون ز تو بود اصل آن روزی و نان
گویدش حق، نه، نکردی شکر من / چون نکردی شکر آن اکرام‌فن
بر کریمی کرده‌ای ظلم و ستم / نه ز دست او رسیدت نعمتم

مثنوی دفتر 6 –3281

گوسفندی از کلیم الله گریخت / پای موسی آبله شد نعل ریخت
در پی او تا به شب در جست و جو / وان رمه غایب شده از چشم او
گوسفند از ماندگی شد سست و ماند / پس کلیم الله گَرد از وی فشاند
کف همی‌مالید بر پشت و سرش / می‌نواخت از مهر، هم‌چون مادرش
نیم ذره طیرگی و خشم نی / غیر مهر و رحم و آب چشم نی
گفت گیرم بر منت رحمی نبود / طبع تو بر خود چرا استم نمود؟
با ملایک گفت یزدان آن زمان / که نبوت را همی ‌زیبد فلان

مثنوی دفتر 6 –3322

عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق / روح‌ها را می‌زند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحری در زبد / منتهی شد جزر و، باقی ماند مد

مثنوی دفتر 6 –3341

چشم‌بند از چشم روزی کی رود / صنع از صانع چه سان شیدا شود
چشم‌داری تو به چشم خود نگر / منگر از چشم سفیهی بی‌خبر
گوش داری تو به گوش خود شنو / گوش گولان را چرا باشی گرو
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن / هم برای عقل خود اندیشه کن

مثنوی دفتر 6 –3386

کای خدا، گر آن جوان کژ رفت راه / که نشاید ساختن جز تو پناه
تو از آنِ خود بکن، از وی مگیر / گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر
زانک محتاجند این خلقان همه / از گدایی گیر تا سلطان همه
با حضور آفتاب با کمال / رهنمایی جستن از شمع و ذُبال { ذُبال=فتیله}
بی‌گمان، تَرکِ ادب باشد ز ما / کُفرِ نعمت باشد و فعلِ هوا

مثنوی دفتر 6 –3392

لیک اغلب هوش‌ها در افتکار / هم‌چو خفاشند ظلمتْ دوستدار
در شب ار خفاش کِرمی می‌خورد / کِرم را خورشیدِ جان می‌پرورد
آفتابی که ضیا زو می‌زِهد / دشمن خود را نَواله می‌دهد {می‌زِهد=می تراود – نواله=لقمه}
لیک شهبازی که او خفاش نیست / چشم بازش راست‌بین و روشنیست
گر به شب جوید چو خفاش او نُمو / در ادب خورشید مالَد گوش او {نُمو=رشد}
گویدش گیرم که آن خفاشِ لُد / علتی دارد، ترا باری چه شد {لُد=ستیزه گر}
مالِشت بِدهَم به زجر از اکتیاب / تا نتابی سر دگر از آفتاب { اکتیاب=افسرده شدن}

مثنوی دفتر 6 –3400

آن‌چنان که یوسف از زندانیی / با نیازی، خاضعی، سعدانیی
خواست یاری، گفت: چون بیرون روی / پیش شه گردد امورت مستوی
یاد من کن پیش تخت آن عزیز / تا مرا هم وا خَرَد زین حبس نیز
کی دهد زندانیی در اِقتناص / مرد زندانی دیگر را خلاص؟ { اِقتناص =شکار، اسیر}
اهل دنیا جملگان زندانیند / انتظار مرگ دار فانیند
جز مگر نادر یکی فردانیی / تن بزندان، جان او کیوانیی { فردانیی =یگانه ای}
پس جزای آنک دید او را معین / ماند یوسف حبس در بِضْعَ سَنین

مثنوی دفتر 6 –3409

که چه تقصیر آمد از خورشید داد / تا تو چون خفاش افتی در سواد؟
هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب / تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب؟
عام اگر خفاش طبعند و مجاز / یوسفا داری تو آخر چشم باز
گر خفاشی رفت در کور و کبود / باز سلطان دیده را باری چه بود؟
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد / که مساز از چوبِ پوسیده عماد

مثنوی دفتر 6 –3414

لیک یوسف را به خود مشغول کرد / تا نیاید در دلش زان حبس درد
آن‌چنانش انس و مستی داد حق / که نه زندان ماند پیشش نه غَسَق { غَسَق =تاریکی}
راه لذت از درون دان نه از برون / ابلهی دان جُستن قصر و حُصون
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد / وآن دگر در باغ ترش و بی‌مراد

مثنوی دفتر 6 –3422

قصر چیزی نیست ویران کن بدن / گنج در ویرانیست ای میرِ من
این نمی‌بینی که در بزم شراب / مست آنگه خوش شود کو شد خراب؟
گرچه پر نقش است خانه، بر کَنَش / گنج جو، وَز گنج آبادان کُنش
خانه‌ی پر نقشِ تصویر و خیال / وین صور چون پرده بر گنج وصال
پرتو گنجست و تابش‌های زر / که درین سینه همی‌جوشد صور

مثنوی دفتر 6 –3427

هم ز لطف و عکس آب با شرف / پرده شد بر روی آب اجزای کف
هم ز لطف و جوش جان با ثمن / پرده‌ای بر روی جان شد شخص تن {ثمن=بها}
پس مثل بشنو که در افواه خاست / که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست {افواه=ذهن ها}
زین حجاب، این تشنگان کف‌پرست / ز آب صافی اوفتاده دوردست
آفتابا، با چو تو قبله و امام / شب‌پرستی و خفاشی می‌کنیم
سوی خود کن این خفاشان را مطار / زین خفاشیشان بِخَر ای مستجار {مطار=پرواز – مستجار=پناه}

مثنوی دفتر 6 –3445

صد چو ماهست آن عجب دُرِّ یتیم / که به یک ایماء او شد مه دو نیم
آن عجب کو در شکاف مه نمود / هم به قدر ضعف حس خلق بود
کار و بار انبیا و مرسلون / هست از افلاک و اخترها برون
تو برون رو هم ز افلاک و دوار / وانگهان نظاره کن آن کار و بار
در میان بیضه‌ای چون فرخ‌ها / نشنوی تسبیح مرغان هوا

مثنوی دفتر 6 –3451

آفتاب لطف حق بر هر چه تافت / از سگ و از اسپ، فَّرِ کَهْف یافت
تاب لطفش را تو یکسان هم مدان / سنگ را و لعل را داد او نشان
لعل را زان هست گنج مُقتَبَس / سنگ را گرمی و تابانی و بس { مُقتَبَس =گرفته شده}

مثنوی دفتر 6 –3461

چون غرض دلاله گشت و واصفی / از سه گز کرباس یابی یوسفی
چونک هنگام فِراق جان شود / دیوْ دلالِ دُرِ ایمان شود
پس فروشد ابله ایمان را شتاب / اندر آن تَنگی به یک اِبریق آب { ابریق=قدح}
وان خیالی باشد و اِبریق نی / قصد آن دلال جز تخریق نی { تخریق=دروغگویی}
این زمان که تو صحیح و فربهی / صدق را بهر خیالی می‌دهی
می‌فروشی هر زمانی دُرِّ کان / هم‌چو طفلی می‌ستانی گردگان

مثنوی دفتر 6 –3468

در خیالت صورتی جوشیده‌ای / همچو جوزی وقت دَق پوسیده‌ای {دق=کوفتن}
هست از آغاز چون بدر آن خیال / لیک آخر می‌شود هم‌چون هلال
گر تو اول بنگری چون آخرش / فارغ آیی از فریب فاترش {فاتر=سست}
جوز پوسیده‌ست دنیا ای امین / امتحانش کم کن از دورش ببین
آن چه سُرمه‌ست آنک یزدان می‌کشد؟ / کز پس صد پرده بیند جان رَشَد {رَشَد=راه راست}
چشم مهتر چون به آخر بود جفت / پس بدان دیده جهان را جیفه گفت {جیفه=مردار}

مثنوی دفتر 6 –3487

چون تو می‌بینی که نیکی می‌کنی / بر حیات و راحتی بر می‌زنی
چونک تقصیر و فسادی می‌رود / آن حیات و ذوق پنهان می‌شود
دید خود مگذار از دید خسان / که به مردارت کشند این کرکسان
چشم چون نرگس فروبندی که چی؟ / هین عصاام کش که کورم ای اچی؟
وان عصاکش که گزیدی در سفر / خود ببینی باشد از تو کورتر

مثنوی دفتر 6 –3492

دست کورانه به حبل الله زن / جز بر امر و نهی یزدانی مَتَن
چیست حبل‌الله، رها کردن هوا / کین هوا شد صَرصَری مر عاد را
خلق، در زندان نشسته، از هواست / مرغ را پرها ببسته از هواست

مثنوی دفتر 6 –3497

شِحنه‌ی اجسام دیدی بر زمین؟ / شحنه‌ی احکام جان را هم ببین
روح را در غیب خود اشکنجه‌هاست / لیک تا نَجْهی، شکنجه در خفاست
چون رهیدی بینی اشکنجه و دَمار / زانک ضِد از ضِد گردد آشکار {دمار=تباه}
آنک در چَهْ زاد و در آبِ سیاه / او چه داند لطف دشت و رنج چاه؟
چون رها کردی هوا از بیم حق / در رسد سَغراق از تسنیم حق { سَغراق=پیاله}

مثنوی دفتر 6 –3526

ما چو واقف گشته‌ایم از چون و چند / مُهر با لب‌های ما بنهاده‌اند
تا نگردد رازهای غیب فاش / تا نگردد منهدم عیش و معاش
تا ندَرَّد پرده‌ی غفلت تمام / تا نماند دیگ محنت نیم‌خام

مثنوی دفتر 6 –3570

ضد اندر ضد، پنهان مُندَرَج / آتش اندر آب سوزان مندرج { مُندَرَج =نهفته}
درعدم پنهان شده موجودیی / در سرشتِ ساجدی، مسجودیی
درج در خوفی، هزاران آمنی / در سواد چشم، چندان روشنی
اندرون گاو تن، شه‌زاده‌ای / گنج در ویرانه‌ای بنهاده‌ای
تا خری پیری گریزد زان نفیس / گاو بیند، شاه نی، یعنی بلیس

مثنوی دفتر 6 –3640

بهر دیده‌روشنان یزدانِ فرد / شش جهت را مظهر آیات کرد
تا به هر حیوان و نامی کِه نْگَرَند / از ریاضِ حُسنِ رَبّانی چرند
بهر این فرمود با آن اِسْپَه او / حَیْثُ وَلَّیْتُم فَثَمَّ وَجْهُهُ
از قدح،‌ گر در عطش آبی خورید / در درون آب حق را ناظرید
آنک عاشق نیست، او در آب در / صورت خود بیند ای صاحبْ‌بصر
صورتِ عاشق چو فانی شد درو / پس در آب اکنون که را بیند؟ بگو

مثنوی دفتر 6 –3647

غیرتش بر عاشقی و صادقیست / غیرتش بر دیو و بر اُستور نیست
دیو اگر عاشق شود هم گُویْ بُرد / جبرئیلی گشت و آن دیوی بمُرد
اَسْلَمَ الشَّیطانُ آنجا شد پدید / که یزیدی شد ز فضلش بایزید { اَسْلَمَ الشَّیطانُ=شیطان اسلام آورد}

مثنوی دفتر 6 –3658

رغبتی زین منع در دِلشان بِرُست / که بباید سِرِّ آن را باز جست
کیست کز ممنوع گردد ممتنع / چونک اَلْانسان حَریصٌ ما مُنِع
نهی بر اهل تُقی تَبْغیض شد / نهی بر اهل هوا تحریض شد {تُقی=پرهیزگاری – تبغیض=نفرت}
پس ازین یُغْوی بِهِ قَوماً کَثیر / هم ازین یَهْدی بِهِ قَلباً خَبیر
کی رمد از نی حَمامِ آشنا / بَل رَمَد زان نی حَماماتِ هوا { حمام=کبوتر}

مثنوی دفتر 6 –3665

لیک استثنا و تسبیح خدا / ز اعتماد خود، بد از ایشان جدا

مثنوی دفتر 6 –3667

صد کتاب ار هست، جز یک باب نیست / صد جهت را قصد، جز محراب نیست
این طُرُق را مَخلصَش یک خانه است / این هزاران سنبل از یک دانه است
گونه‌گونه خوردنیها صد هزار / جمله یک چیزست اندر اعتبار
از یکی چون سیر گشتی تو تمام / سرد شد اندر دلت پنجه طعام
در مجاعت پس تو احول دیده‌ای / که یکی را صد هزاران دیده‌ای

مثنوی دفتر 6 –3690

پس سبب، گردان چو دُمِّ خر بود / تکیه بر وی کم کنی بهتر بود
ور سبب گیری، نگیری هم دلیر / که بس آفت‌هاست پنهانش به زیر
سِرِّ استثناست این حزم و حذر / زانک خر را بز نماید این قدر {قدر=میزان، اندازه}
آنک چشمش بست گرچه گُربُزَست / ز احولی اندر دو چشمش خر، بُزست{ گُربُز=زیرک}

مثنوی دفتر 6 –3707

زین قدح‌های صور کم‌باش مست / تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست
از قدح‌های صور، بگذر، مه‌ایست / باده در جامست لیک از جام نیست
سوی باده‌بخش بگشا پهن فَم / چون رسد باده، نیاید جام کم { فم=دهان}
آدما، معنی دلبندم بجوی / ترک قشر و صورت گندم بگوی
چونک ریگی آرْد شد بهر خلیل / دانک معزولست گندم ای نَبیل {نَبیل=هوشیار}

مثنوی دفتر 6 –3746

صورتی از صورت دیگر کمال / گر بجوید باشد آن عین ضَلال
پس چه عرضه می‌کنی ای بی‌گهر / احتیاج خود به محتاجی دگر؟
چون صور بنده‌ست بر یزدان مگو / ظن مبر صورت، به تشبیهش مجو
در تضرع جوی و در اِفنای خویش / کز تفکر جز صور ناید به پیش
ور ز غیر صورتت نَبْوَد فِرِه / صورتی کان بی‌تو زاید در تو بِهْ { فِرِه =کمال}

مثنوی دفتر 6 –3760

این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شکوه
خوب‌تر زان دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحر عمیق
زانک افیونشان درین کاسه رسید / کاسه‌ها محسوس و افیون ناپدید

مثنوی دفتر 6 –3770

انبیا را حق بسیارست از آن / که خبر کردند از پایانمان
او توست، اما نه این تو، آن توست / که در آخر واقف بیرون‌شوست {بیرون‌شو=راه رهایی}
تویِ آخر، سوی تویِ اَوَلَت / آمدست از بهر تنبیه و صِلَت { تنبیه=آگاهی – صِلَت=پیوند دادن}
توی تو، در دیگری آمد دفین / من غلام مرد خودبینی چنین

مثنوی دفتر 6 –3781

تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش / بودمان تا این بلا آمد به پیش
بی‌مرض دیدیم خویش و بی ز رِق / آن‌چنان که خویش را بیمار دِق
علت پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنک بند گشتیم و شکار
این سزای آنک تخم جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که برم من کار خود با عقلْ پیش

مثنوی دفتر 6 –3784

سایه‌ی رهبر بِهْ است از ذکر حق / یک قناعت بِهْ، که صد لوت و طبق
چشم بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گهر را از حَصا { حَصا =سنگریزه}
در تفحُّص آمدند از اَندُهان / صورت کی بود عجب این در جهان ؟{ تفحُّص=جستجو}
بعد بسیاری تفحُّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
نَه از طریق گوش، بل از وحی هوش / رازها بُد پیش او بی روی‌پوش

مثنوی دفتر 6 –3797

نیم ذره زان عنایت بِهْ بود / که ز تدبیر خرد سیصد رصد } عنایت=توجه، لطف، بخشش}
ترک مکر خویشتن گیر ای امیر / پا بکش، پیش عنایت خوش بمیر
این به قدر حیله‌ی معدود نیست / زین حیل تا تو نمیری سود نیست
یک عنایت به ز صد گون اجتهاد / جهد را خوفست از صد گون فساد
وآن عنایت هست موقوف ممات / تجربه کردند این ره را ثِقات { ثِقات=افرار مورد اطمینان}
بلک مرگش بی‌عنایت نیز نیست / بی‌عنایت، هان و هان جایی مه‌ایست

مثنوی دفتر 6 –3808

شرط او آن بود که کس با زبان / زر نخواهد هیچ نگشاید لبان
لیک خامش بر حوالی رهش / ایستاده مفلسان دیواروش

مثنوی دفتر 6 –3836

گفت لیکن تا نمُردی ای عَنود / از جَناب من نبردی هیچ جود {عنود=ستیزه گر - جَناب=آستانه خانه}
سِرِّ موُتوُا قَبلَ مَوتٍ این بُوَد / کز پس مردن، غنیمت‌ها رسد { موُتوُا قَبلَ مَوتٍ=بمیرید پیش از مرگ}
غیر مردن هیچ فرهنگی دگر / در نگیرد با خدای ای حیله‌گر

مثنوی دفتر 6 –3860

خر کجا؟ ناموس و تقوی از کجا؟ / خر چه داند خَشیت و خوف و رجا؟
عقل باشد، آمنی و عدل‌جو / بر زن و بر مرد، اما عقل کو؟
نه ز مردان چاره دارم نه از زنان / چون کنم که نی ازینم نه از آن

مثنوی دفتر 6 –3869

ذره‌ای سایه‌ی عنایت بهترست / از هزاران کوشش طاعت‌پَرَست
زانک شیطان خشت طاعت بَر کَنَد / گر دو صد خشتست خود را ره کند
خشت اگر پُرَّست بنهاده‌ی توست / آن دو سه مو از عطای آن سو است
خشت را مگذار ای نیکوسرشت / لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت

مثنوی دفتر 6 –3914

پادشاهی مست اندر بزم خوش / می‌گذشت آن یک فقیهی بر درش
کرد اشارت کِش درین مجلس کشید / وان شراب لعل را با او چشید
پس کشیدندش به شه بی‌اختیار / شست در مجلس تُرُش چون زهر و مار
عرضه کردش می نَپَذْرفت او به خشم / از شه و ساقی بگردانید چشم
که به عمر خود نخوردستم شراب / خوشتر آید از شرابم زهر ناب

مثنوی دفتر 6 –3921

هم‌چو اهل نفس و اهل آب و گِل ** در جهان بنشسته با اصحاب دل / حق ندارد خاصگان را در کُمون ** از می اَحرار، جز در یَشرَبُون
عرضه می‌دارند بر محجوب، جام ** حس نمی‌یابد از آن غیر کلام / رو همی گرداند از ارشادشان ** که نمی‌بیند به دیده، دادشان
گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی ** سِرِّ نُصح اندر درونشان در شدی

مثنوی دفتر 6 –3926

چون همه نارست جانش، نیست نور / کِه اْفْکَند در نارِ سوزان جز قشور
مغز بیرون ماند و قشرِ گفت رفت / کی شود از قشرْ معده گرم و زفت
نارِ دوزخ جز که قشر اَفْشار نیست / نار را با هیچ مغزی کار نیست
ور بود بر مغز، ناری شعله‌زن / بهر پختن دان نه بهر سوختن
تا که باشد حق حکیم، این قاعده / مستمر دان در گذشته و نامده

مثنوی دفتر 6 –3946

زن به دست مرد در وقت لِقا / چون خمیر آمد به دست نانبا
بِسْرِشَد گاهیش نرم و گه درشت / زو بر آرَد چاق چاقی زیرِ مشت
گاه در وی ریزد آب و گه نمک / از تنور و آتشش سازد محک
این چنین پیچند مطلوب و طَلوب / اندرین لِعبند مغلوب و غَلُوب

مثنوی دفتر 6 –3976

دیگران را بس به طبع آورده‌ای / در صبوری چُست و راغب کرده‌ای
هم به طبع‌آور به مَردی خویش را / پیشوا کن عقلِ صبراندیش را
چون قلاووزی صبرت پَر شود / جان به اوج عرش و کرسی بَر شود { قلاووز=راهنما}
مصطفی بین که چو صبرش شد بُراق / بَر کشانیدش به بالایِ طِباق { طِباق=طبقه ها}

مثنوی دفتر 6 –3981

صبر بگزیدند و صدیقین شدند / بعد از آن سوی بِلاد چین شدند
والدین و مُلک را بگذاشتند / راهِ معشوق نهان بر داشتند
هم‌چو ابراهیمِ اَدهَم از سَریر / عشقشان بی‌پا و سر کرد و فقیر
یا چو ابراهیم مُرسَل سرخوشی / خویش را افکند اندر آتشی
یا چو اسمعیلِ صَبّارِ مَجید / پیشِ عشق و خنجرش حلقی کشید

مثنوی دفتر 6 –3989

آن مَلِک برخاست شب شد پیش او / گفته او را، ای مَلیک خوب‌رو
یوسف وقتی، دو مُلکَت شد کمال / مر ترا رام از بِلاد و از جمال
پیش ما باشی تو، بخت ما بود / جان ما از وصل تو صد جان شود
فلسفه گفتش بسی و او خموش / ناگهان وا کرد از سِر روی‌پوش
تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد / هم‌چو خود در حال سرگردانش کرد
دست او بگرفت و با او یار شد / او هم از تخت و کمر بیزار شد
تا بِلاد دور رفتند این دو شه / عشق یک کَرَّت نکردست این گنه

مثنوی دفتر 6 –4010

زین لِسانُ الْطَّیر، عام آموختند / طُمطُراق و سروری اندوختند
صورت آواز مرغست آن کلام / غافلست از حال مرغان مرد خام
کو سلیمانی که داند لحن طیر / دیو گرچه مُلک گیرد، هست غیر
دیو بر شبه سلیمان کرد ایست / علم مکرش هست وُ عُلِّمناش نیست
چون سلیمان از خدا بشاش بود / منطقُ الطِّیری ز عُلِّمناش بود

مثنوی دفتر 6 –4033

صد هزاران نام گر بر هم زدی / قصد او و خواه او یوسف بدی
ور بدی دردیش، زان نام بلند / درد او در حال گشتی سودمند
عام می‌خوانند هر دم نام پاک / این عمل نَکْنَد چو نبود عشقناک
آنچ عیسی کرده بود از نام هو / می‌شدی پیدا ورا از نام او
چونک با حق متصل گردید جان / ذکر آن اینست و ذکر اینْست آن
خالی از خود بود و پُر از عشق دوست / پس ز کوزه آن تلابد که دروست

مثنوی دفتر 6 –4043

هر یکی را هست در دل صد مراد / این نباشد مذهب عشق و وَداد
یار آمد عشق را روز آفتاب / آفتاب آن روی را هم‌چون نقاب
آنک نشناسد نقاب از روی یار / عابِد الشَّمس است، دست از وی بدار
روز، او و، روزی عاشق هم او / دل همو، دلسوزی عاشق هم او
ماهیان را نقد شد از عینِ آب / نان و آب و جامه و دارو و خواب

مثنوی دفتر 6 –4055

من ز جان سیر آمدم اندر فِراق / زنده بودن در فِراق آمد نِفاق
چند درد فُرقتش بُکْشَد مرا / سر بِبُر، تا عشق سَر بخشد مرا
دین من، از عشق زنده بودنست / زندگی زین جان و سَر، ننگ منست
عمرها بر طبل عشقت ای صنم / اِنَّ فی مَوْتی حیاتی می‌زنم

مثنوی دفتر 6 –4073

جز به تدبیر یکی شیخی خبیر / چون روی؟ چون نَبْوَدَت قلبی بصیر
وای آن مرغی که ناروییده پر / بر پرد بر اوج و افتد در خطر
عقل باشد مرد را بال و پری / چون ندارد عقل، عقل رهبری
یا مظفر، یا مظفرجوی باش / یا نظرور، یا نظرورجوی باش

مثنوی دفتر 6 –4104

راه کردی، لیک در ظَنِّ چو برق / عُشرِ آن ره کن، پی وحی چو شرق
ظَنِّ لایُغنی مِنَ الْحَق خوانده‌ای / وز چنان برقی، ز شرقی مانده‌ای
هی در آ در کشتی ما ای نژند / یا تو آن کشتی برین کشتی ببند

مثنوی دفتر 6 –4115

هر ضَریری کز مسیحی سر کشَد / او جهودانه بمانَد از رَشَد
قابِلِ ضَوْ بود، اگر چه کور بود / شد ازین اعراض، او کور و کبود { ضَوْ=روشن شدن - اعراض=رو گردانی}
گویدش عیسی بزن در من دو دست / ای عمی کُحلِ عزیزی با منست
از من ار کوری، بیابی روشنی / بر قَمیصِ یوسف جان بر زنی { قَمیصِ=پیراهن}

مثنوی دفتر 6 –4138

خیز ای نمرود، پَر جوی از کسان / نردبانی نایدت زین کرکسان
عقلِ جزوی کرکس آمد ای مُقِل / پر او با جیفه‌خواری متصل {مُقِل=فقیر – جیفه=مردار}
عقلِ اَبدالان چو پَرِّ جبرئیل / می‌پَرَد تا ظِلِّ سِدره میل میل {اَبدال=مبدل شده – ظل=سایه}
بازِ سلطانم، گَشَم، نیکوپِیَم / فارغ از مُردارم و کرکس نیَم {گش=خوش، زیبا – نیکوپی=مبارک}
ترک کرکس کن، که من باشم کَسَت / یک پَرِ من بهتر از صد کرکست

مثنوی دفتر 6 –4161

صدر را صبری بد اکنون آن نماد / بر مقام صبر عشق آتش نشاند {صدر=سینه، دل}
صبر من مُرد آن شبی که عشق زاد / درگذشت او، حاضران را عمر باد
من نخواهم زد دگر از خوف و بیم / این چنین طبل هوا زیر گلیم { هوا=هوی=عشق}
من عَلَم اکنون به صحرا می‌زنم / یا سراندازی و یا روی صنم
حلق کو نَبوَد سزای آن شراب / آن بُریده بِهْ به شمشیر و ضِراب
دیده کو نَبوَد ز وصلش در فِرِه / آن چنان دیده سپید و کور بِهْ { فِرِه =شادمان }
گوش کان نَبوَد سزایِ رازِ او / بر کَنَش که نَبوَد آن بَر سَر نکو

مثنوی دفتر 6 –4175

یا درین ره آیدم آن کام من / یا چو باز آیم ز ره سوی وطن
بوک موقوفست کامم بر سفر / چون سفر کردم بیابم در حضر
یار را چندین بجویم جد و چست / که بدانم که نمی‌بایست جست
آن معیت کی رود در گوش من / تا نگردم گرد دوران زمن
کی کنم من از معیت فهم راز / جز که از بعد سفرهای دراز
بعد از آن گوید اگر دانستمی / این معیت را، کی او را جستمی
دانشِ آن بوُد موقوف سَفَر / ناید آن دانش به تیزی فَکَر

مثنوی دفتر 6 –4192

آن طمع را پس چرا در تو نهاد؟ / چون نخواستت زان طرف آن چیز داد
از برای حکمتی و صنعتی / نیز تا باشد دلت در حیرتی
تا دلت حیران بود ای مُستَفید / که مُرادم از کجا خواهد رسید؟
تا بدانی عجز خویش و جهل خویش / تا شود ایقان تو در غیب بیش
نیز تا حیران بود اندیشه‌ات / تا که حیرانی بود کل پیشه‌ات
یا وصال یار زین سعیم رسد / یا ز راهی خارج از سعی جسد
من نگویم زین طریق آید مراد / می‌طپم تا از کجا خواهد گشاد؟

مثنوی دفتر 6 –4222

حق بفرماید که نه از خواری اوست / عین تاخیر عطا یاری اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوی من / آن کشیدش مو کشان در کوی من
گر بر آرم حاجتش، او وا رود / هم در آن بازیچه مستغرق شود
گرچه می‌نالد به جان یا مستجار / دل‌شکسته، سینه‌خسته، گو بزار
خوش همی‌آید مرا آواز او / وآن خدایا گفتن و آن راز او
وانک اندر لابه و در ماجرا / می‌فریباند بهر نوعی مرا

مثنوی دفتر 6 –4287

هر یکی ز اجزای عالم یک به یک / بر غَبی بندست و بر استاد فَک { غَبی=ابله – فَک=جدا کردن و خلاص کردن}
بر یکی قندست و بر دیگر چو زهر / بر یکی لطفست و بر دیگر چو قهر
هر جمادی با نبی افسانه‌گو / کعبه با حاجی گواه و نطق‌خو
با خلیل آتش گل و ریحان و ورد / باز بر نمرودیان مرگست و درد
ما در دنیا آمده ایم تا فرصت حرکت کمالی داشته باشیم. ولی: / اگر هر چیزی در دنیا ما را از کمالمان دور کند، پس چه کنیم؟
اگر هر چیزی ما را از یار غافل کند، پس چه کنیم؟ / اگر دنیا تنها گمراهی است، پس چه کنیم؟

مثنوی دفتر 6 –4292

بارها گفتیم این را ای حسن / می‌نگردم از بیانش سیر من
در تو جوعی می‌رسد نو ز اعتلال / که همی‌سوزد ازو تُخمه و مَلال { اعتلال=عوامل - تُخمه=سو هاضمه – مَلال=بی میلی}
هرکه را دردِ مَجاعت نقد شد / نو شدن با جزو جزوش عقد شد { مَجاعت=گرسنگی}
لذت از جوعست، نه از نُقل نو / با مَجاعَت، از شکر بِهْ نانِ جو {جو=گرسنگی – نُقل=غذا}
پس ز بی‌جوعیست وز تُخمه‌ی تمام / آن مَلالت، نه ز تکرار کلام

مثنوی دفتر 6 –4305

خادع دردند درمان‌های ژاژ / رهزنند و زرستانان، رسمِ باژ {خادع=فریب دهنده - باژ=باج}
آب شوری نیست درمان عطش / وقت خوردن گر نماید سرد و خوش
لیک خادع گشته و مانع شد ز جُست / ز آب شیرینی، کزو صد سبزه رُست
هم‌چنین هر زَرِّ قلبی مانعست / از شناس زَرِّ خوش، هرجا که هست
پا و پَرَّت را به تزویری بُرید / که مراد تو منم، گیر ای مرید
گفت دَردَت چینم او خود دَرد بود / مات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود

مثنوی دفتر 6 –4337

جمله ره حیران و مست او زین عجب / ز انعکاس روزی و راه طلب {انعکاس=وارونه نمایی}
کز کجا اومیدوارم کرده بود؟ / وز کجا افشاند بر من سیم و سود؟
این چه حکمت بود که قبله‌ی مراد / کردم از خانه برون، گمراه و شاد
تا شتابان در ضلالت می‌شدم / هر دم از مطلب جداتر می‌بدم
باز آن عین ضلالت را به جود / حق وسیلت کرد اندر رشد و سود
گمرهی را مَنهَجِ ایمان کند / کژروی را مُحصَدِ احسان کند { مَنهَج=راه روشن – مَحصَد=کشتمند}
تا نباشد هیچ محسن بی‌ وَجا / تا نباشد هیچ خاین بی ‌رَجا {وجا=نا امیدی – خاین=خیانت کار، گنهکار – رَجا=امید}

مثنوی دفتر 6 –4403

در درون یک ذره نور عارفی / بِهْ بُوَد از صد معرف ای صفی {صفی=گزیده}
گوش را رهنِ مُعَرِّف داشتن / آیت محجوبیست و حَزْر و ظن {حَزْر=حدس زدن – ظن=گمان}
آنک او را چشم دل شد دیدبان / دید خواهد چشمِ او عَیْنُ الْعَیان { عَیْنُ الْعَیان=آشکارا می‌بیند}
با تَواتُر نیست قانع جان او / 7بل ز چشم دل رسد ایقان او {ایقان=یقین}

مثنوی دفتر 6 –4412

گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت / جز هوای تو هوایی کی گذاشت
بندگی تُش چنان درخورد شد / که شهی اندر دل او سرد شد
شاهی و شه‌زادگی در باختست / از پی تو در غریبی ساختست

مثنوی دفتر 6 –4418

میل سوی خرقه‌ی داده و ندم / آن‌چنان باشد که من مغبون شدم {نِدَم=پشیمانی – مغبون=زیان دیده}
دور از عاشق که این فکر آیدش / ور بیاید خاک بر سر بایدش
عشق ارزد صد چو خرقه کالبد / که حیاتی دارد و حس و خرد
خاصه خرقه‌ی ملک دنیا کابترست / پنج دانگ مستیش درد سرست

مثنوی دفتر 6 –4433

آسیای چرخ بر بی‌گندمان / موسپیدی بخشد و ضعف میان
لیک با باگندمان این آسیا / ملک‌بخش آمد دهد کار و کیا
اول استعداد جنت بایدت / تا ز جنت زندگانی زایدت
حد ندارد این مثل کم جو سخن / تو برو تحصیل استعداد کن
بهر استعداد تا اکنون نشست / شوق از حد رفت و آن نامد به دست
گفت استعداد هم از شه رسد / بی ز جان کی مستعد گردد جسد

مثنوی دفتر 6 –4439

لطف‌های شه غمش را در نَوَشت / شد که صید شه کند او صید گشت { نَوَشت=نوردید، طی کرد}
هر که در اِشکارِ چون تو صید شد / صید را ناکرده قید، او قید شد
هرکه جویای امیری شد یقین / پیش از آن، او در اسیری شد رهین
عکس می‌دان نقش دیباجه‌ی جهان / نام هر بنده‌ی جهان، خواجه‌ی جهان

مثنوی دفتر 6 –4459

خانه‌ی سر جمله پر سودا بود / صدر پر وسواس و پر غوغا بود
باقی اعضا ز فکر آسوده‌اند / وآن صدور از صادران فرسوده‌اند

مثنوی دفتر 6 –4470

چند با آدم بلیس افسانه کرد / چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولین خون در جهان ظلم و داد / از کف قابیل، بَهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی / واهله بر تابه سنگ انداختی
مکر زن بر کار او چیره شدی / آب صاف وعظ او تیره شدی
قوم را پیغام کردی از نهان / که نگه دارید دین زین گمرهان

مثنوی دفتر 6 –4496

عاشقی کو در غم معشوق رفت ** گر چه بیرونست در صندوق رفت / عمر در صندوق برد از اندهان ** جز که صندوقی نبیند از جهان
آن سری که نیست فوق آسمان ** از هوس او را در آن صندوق دان / چون ز صندوق بدن بیرون رود ** او ز گوری سوی گوری می‌شود

مثنوی دفتر 6 –4504

خلق را از بند صندوق فسون / کی خرد جز انبیا و مرسلون؟
از هزاران، یک کسی خوش‌منظرست / که بداند، کو به صندوق اندرست
او جهان را دیده باشد پیش از آن / تا بدان ضد، این ضدش گردد عیان
زین سبب که علم ضاله‌ی مومنست / عارف ضاله‌ی خودست و موقنست { ضاله‌=گمشده – موقن=یقین کننده}
آنک هرگز روز نیکو خود ندید / او درین اِدبار کی خواهد طپید؟ { اِدبار=بدبختی – طپید=جنبش، بی آرامی، اضطراب}
ذوق آزادی ندیده جان او / هست صندوق صور میدان او
دایما محبوسْ عقلش در صور / از قفس اندر قفس دارد گذر

مثنوی دفتر 6 –4514

گفت منفذ نیست از گردونتان / جز به سلطان و به وحی آسمان
گر ز صندوقی به صندوقی رود / او سمایی نیست صندوقی بود
فرجه صندوق نو نو مسکرست / در نیابد کو به صندوق اندرست
گر نشد غره بدین صندوق‌ها / هم‌چو قاضی جوید اطلاق و رها
آنک داند این، نشانش آن شناس / کو نباشد بی‌فغان و بی‌هراس
هم‌چو قاضی باشد او در ارتعاد / کی برآید یک دمی از جانش شاد

مثنوی دفتر 6 –4537

هر دمی صندوقیی ای بدپسند / هاتفان و غیبیانت می‌خرند
زین سبب پیغامبرِ با اجتهاد / نام خود وانِ علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست / ابنِ عمِّ من علی مولای اوست
کیست مولا؟ آنک آزادت کند / بند رقیَّت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوَّت هادیست / مومنان را ز انبیا آزادیست

مثنوی دفتر 6 –4567

از شش و از پنج عارف گشت فرد / مُحتَرِز گشتست زین شش پنج نرد { مُحتَرِز=خویشتن دار}
رَست او از پنج حس و شش جهت / از ورای آن همه کرد آگهت
شد اشاراتش اشارات ازل / جاوَزَ الاوهام طُرّاً و اعْتَزَل
زین چَهِ شش گوشه گر نبود برون / چون بر آرد یوسفی را از درون
واردی بالای چرخ بی سُتُن / جسم او چون دَلْو، در چَهْ چاره کن { واردی=واصل شده – دلو=سطل}
یوسفان، چنگال در دلوش زده / رَسته از چاه و شَهِ مصری شده
دلوهای دیگر از چه آب‌جو / دلو او فارغ ز آب، اصحاب‌جو

مثنوی دفتر 6 –4597

آن گدازِ عاشقان باشد نُمو / همچو مه اندر گدازش تازه‌رُو { نُمو=رشد}
جمله رنجوران دوا دارند امید / نالد این رنجور کِم افزون کنید
خوش‌تر از این سم ندیدم شربتی / زین مرض خوش‌تر نباشد صحتی
زین گنه بهتر نباشد طاعتی / سالها نسبت بدین دم ساعتی

مثنوی دفتر 6 –4602

گفت: شه از هر کسی یک سر بُرید / من ز شه هر لحظه قربانم جدید
من فقیرم از زر از سر محتشم / صد هزاران سر خَلَف دارد سرم { خَلَف=جایگزین}
با دو پا در عشق نتوان تاختن / با یکی سر عشق نتوان باختن
هر کسی را خود دو پا و یک‌سرست / با هزاران پا و سر تن نادرست
زین سبب هنگامه‌ها شد کل هدر / هست این هنگامه هر دم گرم‌تر

مثنوی دفتر 6 –4615

رفت عمرش چاره را فرصت نیافت / صبر بس سوزان بدت وجان بر نتافت
صورت معشوق زو شد در نهفت / رفت و شد با معنی معشوق جُفت
گفت: لُبسَش، گر ز شَعْر و شُشْتَرست / اِعتِناقِ بی‌حجابش خوشترست { لُبس=پوشش – شَعْر=لباس نرم – ششتر=حریر}
من شدم عریان ز تن، او از خیال / می‌خرامم در نِهایاتُ الْوِصال

مثنوی دفتر 6 –4624

این خموشی مرکب چوبین بود / بحریان را خامشی تلقین بود { تلقین=آموزش}
هر خموشی که ملولت می‌کند / نعره‌های عشق آن سو می‌زند
تو همی‌گویی: عجب، خامش چراست؟ / او همی‌گوید: عجب، گوشش کجاست ؟
من ز نعره کر شدم، او بی‌خبر / تیزگوشان زین سَمَر هستند کر { سَمَر=قصه}
آن یکی در خواب نعره می‌زند / صد هزاران بحث و تلقین می‌کند
این نشسته پهلوی او بی‌خبر / خفته خود آنست و، کر زان شور و شر
وان کسی کِش مرکب چوبین شکست / غرقه شد در آب، او خود ماهیست

مثنوی دفتر 6 –4638

از نواز شاه، آن زار حَنیذ / در تن خود غیر جان جانی بدیذ { حنیذ=دلسوخته}
در دل خود دید عالی غُلغُله / که نیابد صوفی آن در صد چِله
در نظرها چرخ، بس کهنه و قَدید / پیشِ چشمش هر دمی خَلقٌ جَدید{ قَدید=گوشت خشک}
روح زیبا چونک وا رست از جسد / از قضا بی شک چنین چشمش رسد
صد هزاران غیب، پیشش شد پدید / آنچ چشم محرمان بیند، بدید
آنچ او اندر کتب بر خوانده بود / چشم را در صورت آن بر گشود
از غُبارِ مَرکبِ آن شاهِ نَر / یافت او کُحلِ عزیزی در بَصَر

مثنوی دفتر 6 –4664

تا به کِی عکس خیالِ لامعه؟ / جهد کن تا گرددت این واقعه
تا که گفتارت ز حالِ تو بود / سِیْرِ تو با پَرّ و بال تو بود
صید گیرد تیر هم با پَرِّ غیر / لاجرم بی‌بهره است از لَحمِ طَیْر {لحم=گوشت – طیر=پرنده}
باز، صید آرد به خود از کوهسار / لاجرم شاهش خوراند کبک و سار

مثنوی دفتر 6 –4668

منطقی کز وحی نبود از هواست / هم‌چو خاکی در هوا و در هَباست {هبا=گرد وغبار}
احمدا چون نیستت از وحی یاس / جسمیان را ده تَحَّری و قیاس
کز ضرورت هست مُرداری حلال / که تَحَّری نیست در کعبه‌ی وِصال

مثنوی دفتر 6 –4692

باد گوید: پیکم از شاهِ بشر / گه خبر خیر آورم گه شوم و شر
گر سلیمان‌وار بودی حال تو / چون سلیمان گشتمی حمّال تو
عاریه‌ستم، گشتمی مُلک کَفَت / کردمی بر راز خود من واقفت
لیک چون تو یاغیی، من مستعار / می‌کنم خدمت ترا روزی سه چار
پس چو عادت سرنگونی‌ها دهم / ز اسپه تو یاغیانه بر جهم {عاد=قومی که توسط باد نابود شد}

مثنوی دفتر 6 –4724

چون سلاح و جهل جمع آید به هم / گشت فرعونی جهان‌سوز از ستم
شکر کن ای مرد درویش از قصور / که ز فرعونی رهیدی وز کُفور
شکر که مظلومی و ظالم نه‌ای / آمن از فرعونی و هر فتنه‌ای
اِشکم تی لاف اللهی نزد / که آتشش را نیست از هیزم مدد
اِشکم خالی بود زندان دیو / کش غم نان مانعست از مکر و ریو
اِشکم پر لوت دان بازار دیو / تاجران دیو را در وی غریو

مثنوی دفتر 6 –4737

گر شود صدساله آن خامِ تُرُش / طفل و غوره‌ست او بر هر تیزهُش
گرچه باشد مو و ریش او سپید / هم در آن طفلیِّ خوفست و امید
که رسم؟ یا نارسیده مانده‌ام؟ / ای عجب، با من کند کَرْم آن کَرَم؟ { کَرْم=درخت انگور، کنایه از پروردگار}
با چنین ناقابلی و دوریی / بخشد این غوره‌ی مرا انگوریی؟
نیستم اومیدوار از هیچ سو / وان کَرَم می‌گویدم لا تَیْاَسُوا { لا تیاسوا=نومید مشو}
دایما خاقان ما کردست طُو / گوشمان را می‌کشد لا تَقنِطُوا {طُو= جَشن - لا تَقنَطُوا=نومید مشو }
گرچه ما زین ناامیدی در گَویم / چون صلا زد، دست اندازان رویم {گَو=گودال}

مثنوی دفتر 6 –4753

بر برونِ کُهْ چو زد نور صمد / پاره شد، تا در درونش هم زند
صد هزاران پاره گشتن ارزد این / از میان چرخ برخیز ای زمین
تا که نور چرخ گردد سایه‌سوز / شب ز سایه‌ی تست ای یاغیِّ روز
این زمین چون گاهواره‌ی طفلکان / بالغان را تنگ می‌دارد مکان
بهر طفلان، حق زمین را مهد خواند / شیر در گهواره بر طفلان فشاند
خانه تنگ آمد ازین گهواره‌ها ** طفلکان را زود بالغ کن شها / ای گواره، خانه را ضَیِّق مدار ** تا تواند کرد بالغ انتشار

مثنوی دفتر 6 –4779

شاه را دل درد کرد از فکر او / ناسپاسی عطای بکر او
گفت آخر ای خس واهی‌ادب / این سزای داد من بود ای عجب {واهی ادب=کسی که در راه کمال ادب نشده}
من چه کردم با تو زین گنج نفیس / تو چه کردی با من از خوی خسیس
من ترا ماهی نهادم در کنار / که غروبش نیست تا روز شمار
در جزای آن عطای نور پاک / تو زدی در دیده‌ی من خار و خاک
من ترا بر چرخ گشته نردبان / تو شده در حرب من تیر و کمان
درد غیرت آمد اندر شه پدید / عکس درد شاه اندر وی رسید
مرغ دولت در عتابش بر طپید / پرده‌ی آن گوشه گشته بر درید

مثنوی دفتر 6 –4780

چون درونِ خود بدید آن خوش‌ْپسر / از سیه‌کاریِ خود گرد و اثر
از وظیفه‌ی لطف و نعمت کم شده / خانه‌ی شادی او پر غم شده
با خود آمد او ز مستی عُقار / زان گنه گشته سرش خانه‌ی خُمار{ عُقار=شراب(غرور)}
دیدْ کانْ شربت وَرا بیمار کرد / زهر آن ما و منی ها کار کرد
آمد او با خویش و استغفار کرد / با انابت چیز دیگر یار کرد

مثنوی دفتر 6 –4788

کردی ای نفْس بدِ باردْ نفَس / بی‌حفاظی با شه فریادرس {بی حفاظی=گستاخی}
دام بگزیدی ز حِرص گندمی / بر تو شد هر گندم او کزدمی
در سرت آمد هوای ما و من / قید بین بر پای خود پنجاه من
نوحه می‌کرد این نمط بر جان خویش / که چرا گشتم ضد سلطان خویش
آمد او با خویش و استغفار کرد / با انابت چیز دیگر یار کرد {استغفار=بخشش خواستن - انابت=توبه، بازگشت}
درد، کان از وحشت ایمان بود / رحم کن کان درد بی‌درمان بود

مثنوی دفتر 6 –4869

عفو کرد آن شاه دریادل، ولی / آمده بُد تیر، اَه بر مَقتَلی
کشته شد، در نوحه‌ی او می‌گریست

مثنوی دفتر 6 –4886

عارفان از دو جهان کاهل‌ترند ** زانک بی شُدْیار خرمن می‌برند {شُدیار=شخم} / کاهلی را کرده‌اند ایشان سند ** کار ایشان را چو یزدان می‌کند {سند=تکیه گاه}
کار یزدان را نمی‌بینند عام ** می‌نیاسایند از کد صبح و شام {کد=رنج} / عارفان از همه کاهل ترند.

مثنوی دفتر 6 –4909

دیو و مردم را مُلَقِّن آن یکیست / غالب از وی گردد ار خصم اندکیست {مُلَقِّن=آموزش دهنده}
تا کدامین سوی باشد آن یواش / الله‌الله رو تو هم زان سوی باش {یواش=مشیَّت حق}

مثنوی دفتر 6 –4911

سِرِّ او را چون شناسی؟ راست گو / گفت من خامش نشینم پیش او
صبر را سُلَّم کنم سویِ دَرَج / تا بر آیم، صبرُ مِفتاحُ الفَرَج { سُلَّم=نربان، فرج=گشایش}
ور بجوشد در حضورش از دلم / منطقی بیرون ازین شادی و غم {منطق=سخن}
من بدانم کو فرستاد آن به من / از ضمیرِ چون سهیل اندر یَمَن {سهیل=نام ستاره ایست}
در دل من آن سخن زان مَیمَنه‌ست / زانک از دل جانب دل روزنه‌ست { مَیمَنه‌=طرف راست دل که مرکز صدق است}
آماده پخش
0:00 / 0:00